تبليغاتX
دهکدهء مهتابی
جز برای دوست داشتن، سر خم مکن

 

 

در چشمانت

این دیوانه کدام دریاست

که مردم

حتا از حاشیه هایم کوچیدند

زیر آب خواهم شد

زیرآب خواهم شد

با تمام بنا های عظیم

با سطوح مرتفعم

در چشمانت

این دیوانه کدام دریاست.

 

 

Zhakfgar Hosaini 0093700543500         

نخستین مجموعه ی شعرم را با خلوص تمام پیش کش دوستانم میکنم

این مجموعه که شامل سروده های که در وبلاگ خوانده اید و همچنان اشعار یکه برای دوستان وبلاگ نویسم تازه گی دارند می باشد و برای این در وبلاک گذاشته نشده اند که تحفه ای برای دوستا ن داشته باشم قابل یاد آوری است که این کتاب به همکاری دوست بزرگوارم  دکتر عاطف که در عین صمیمیت برادرانه. جایگاه استاد و پدرم را نیز دارد امکان چاپ یافته است ،جا دارد تا از استاد ژکفر حسینی  سپاس گزاری کنم که حق مسلم استادی بر تمامی نسل جوان را دارند و امروز کتاب های که به چاپ میرسند بدون اخلاص و عشق او هرگز امکان چاپ نمی یابند. نمی دانم در وجود این مرد چه نیروی وجود دارد که بدون احساس خستگی و هرگونه چشم داشت مادی شبانه روزی برای چاپ کتاب های ما جوانان تلاش می ورزد

من درهمین جا به نماینده گی از نسل جوان شاعر افغانستان از صمیم قلب از ایشان سپاس گزاری نموده و پویایی ادبیات جوان افغانستان را در بسا موارد مدیون همکاری ها و الطاف بی پایان او میدانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط مجیب مهرداد  | 
نیل را بگو...

بی کعبه گشت مکه ابابیل را بگو

فرعون سالم است برو نیل را بگو

هرجا ستاره گشت درخشنده می برند

بی ماه گشت شهر تو  آشیل را بگو

هر دشنه ایکه میخوری از چار سو به خشم

ازدست خویش خورده ای قابیل را بگو

تنها شدی به روی زمین یک نفر شدی

من کشته ام ویا که تو هابیل را بگو

روی هرآنکه هست سیه کرده تا هنوز

رویش سپید باد عزازیل را بگو

روی صلیب بر کف خود میخ میزدی

دیدی اگر تو حرمت انجیل را بگو

بیهوده قیل و قال مکن گوش ها کرند

در سنگ و صخره آمده جبریل را بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:55  توسط مجیب مهرداد  | 
اينك صداي پاي من.................
باز آمدم ............بازآمدم
دوستان عزيز سلام آ
شرمنده ام كه دير بعد سر زدم
اما اينبار ماندن والايتان نيستم........ پس شروع ميكنيم.با همين ساده گي.


موي زيباي تو بي حادثهءمريم نيست
پيش ماهم كه تب مهرووفايت كم نيست
عطر يك دره گلي سرخي هر لالهءدشت
هركسي ازتو نگويد به خدا آدم نيست
موي سنگين ترا شاخهءسبز سنجد...
ارزش ساده گيت هيچ كم از عالم نيست
سفره گر حادثهءنان و عسل هيچ نديد
در مقابل عسل چشم تو باشد غم نيست
تاكه چشمم به تمناي رخت باز شده
مرسل گونهءتو بي زرك شبنم نيست
دختر گندم وجو صاعقهءداس ودرو
دور ازسفرهءمهرتو دم شادم نيست
جزتو در قريهءما قصهء فصلي كه شنيد
لايق فصل تو شد خانهءدل، اين كم نيست
باز ميگردم و دركوه ترا ميجويم
يك صدا ميشنوم ،هي! ديگر دردم نيست

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2:40  توسط مجیب مهرداد  | 

 

زگونه لاله ای بزن که لب شود گلاب تر

نگاه- داغ تر بیا که تن شود کباب تر

 

قلم  سکوت میکند در انتظار لحضه ای

که از حلاوت لبت شود ترانه ناب تر

 

به روی صفحه ای فقط خط نگاه اولین

بیار قصهء دگرکه دل شود کتاب تر

 

بیار آفتاب تن بدار در مدار، من

که بی مدار گشته ام که میشوم شهاب تر

 

در این کویر نازنین! زتو درخت مانده ام

به جویبار بازوان جوانه کن  شتاب تر

 

دگر ندارم آرزو همین شوی انیس تر

درین شب سیاه من تو باش ماهتاب تر

 

کنون رسیده آنزمان که بگذری درنگ را

فراز آخر خطم نمیشود عذاب تر

 

***

ای یار که رنج وغم تو باطل باد

دایم باشی دراین جهان با دل شاد

از من که نبود بیش آرامش دل

زانروز که چشم تو به جانم افتاد

 

***

در دیههء عاشقی خزان هیچ مباد

بی نغمهء عشق این جهان هیچ مباد

گر عشق عذاب گرددو از چشمت

آشفته تر از من به جها ن هیچ مبا د

 

مهرداد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:26  توسط مجیب مهرداد  | 
 

چشمان تو دو پنجره سوی زندگی    دریافتم به پیرهنت بوی زندگی

تو بیشه گلا بی و از پشت کوه باد    افشانده است بوی تو در کوی زندگی

خندید شام رگ رگ تن بامداد شد       روی که آفتاب همان روی زندگی

زاندم که دستهای تو بر دستم آب شد    جاریست روی مزرع من جوی زندگی

من شیفته زمانه نبودم که تا نشد      عشقت مرا بهانه دلجوی زندگی

                                                                       مجیب مهرداد پامیریان

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:36  توسط مجیب مهرداد  | 

      رنگ امید می پرد از نامهای ما          

این جاده باز میرمد از گام های ما

عمری و در نزاکت این بزم مانده ایم     

این باده باز میشکند جامهای ما

غوغای کاذبانه اگر جار تر شود   

کبک هلال میپرد از شام های ما

از ما شکار تر به بیابان کسی نرفت   

آهو به خنده آمده از دامهای ما

این باد مرده سرکش و طوفنده میشود  

موج گناه میکند این بام های ما

این سفره ایکه بهر طعامی گشوده ایم   

طعم ندیده میبرد از کامهای ما

مهرداد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:47  توسط مجیب مهرداد  | 
 

جنگل هر شب درباد

کوچ آبهایش را

مویه میکند

کوچ خیل خیل پرنده گانش را

جنگل هر شب 

لباس مخملینش ،غروو طراوتش را

درخواب میبیند.

میشنوی!

صدای پوسیدن را !

نسیم آنجا بوی چوب کرم خورده دارد.

پاییز اینبار حتا ، تا ژرفترین ریشه سرایت کرد.

پارینه ها جنگل ،دره را از صدای چلچله انباشته بود.

اینک سکوت سرد دره را،

صدای افتادن کاجی میشکند.

جنگل اینک ازباد میهراسد .

جنگل اینک

تن عریانش را

مویه میکند.

مهرداد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:39  توسط مجیب مهرداد  | 
 

بهارو من نفس سبز باغ میخواهم  

به حجم سرخ حکایت دماغ میخواهم

درین عبوس شب انتظارو تنهایی    

 به قدر یافتن تو چراغ میخواهم

به جز حکایت چشمت هرآنچه قصه تهیست   

دگر پناه نگاهت فراغ میخواهم

غروب بود که رفتی زشهر ویرانم    

زهر سپیده کنونت سراغ میخواهم

به قدر روی تو در این شبم سپیدی بود  

 چرا به روزن روی تو داغ میخوواهم

غریبه تک وتاریک این شبستانم    

 به قدر یافتن تو چراغ میخواهم

مهرداد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:37  توسط مجیب مهرداد  |