زیبا در زندان
با دستان تو می گشاید
هر صبح کلکین را
آفتاب
چشم می گشایی به اطراف
و جهان نخستین اشعه خورشید را در می یابد
دست ها را می گشایی، آواز های شیرینی از عضلاتت پراکنده می شود
از کلکین
نیم تنت را نشان می دهی به جهان
و پستان های آماسیده ات خود را در بند می یابند
دست می بری به نسیم، نسیم دستت را رها نمی کند
کشف می کنی زنجیر هایی را که از از ابعاد این دخمه با جانت وصل شده اند
دست نسیم را می بوسی و رها می کنی
نسیم می رود و در دور دست، شاخه های درختانش را تکان میدهد.
--------------------
سلام عزیزان من این بار از آنسوی تنبلی ها رهاوردی دارم، شعری
که زاده لحظات بحرانی است
ما انسانیم و محکوم به پذیرش خصلت هایی که در سرشت مان تعبیه است.
تقدیم به استاد یعقوب یسنا که امام زمان و امام ما است.
با التهاب
پیراهنت تاریک است
روشن کن سپیده را در دره های تن بیکرانت
لباست دریا است
برار دلفین های دست آموز مرا از لای موج های سرخ
تا پوزه های ارغوانی شان را هوای تازه باز کند
در هاله تاریک تنت بازوان گرمت روشن شده اند
تا من راه راست را گم نکنم
من مستقیم به سوی تومی آیم ای نور لغزنده
و تنت را محکم می گیرم
چون صیاد که ماهی نیمه جان لغزنده را به اشتیاق
و تو از دریا دست می شویی
و در آغوش حقیرم گنجی ترا مجذوب می کند
و در آغوش حقیرم چیزی را می یابی که بوسه را گداخته است
و لب های ترا
و تنت از باد و باران نمی هراسد دیگر
چنان بنای برهنه و راست زیر ابر های آتش ریز
و آن ابر دست تاریک من است که جرقه های تمام آسمان را
در لحظه ای روی پوست بیجان تو می پاشد
و آن مه منم که هر بامداد از اطراف بلند ترین برج جهان بیدار می شود
امشب ماه گداخته تمام دریا را می مکد
در غیاب ستاره گان در شبی ابری
و مشتی خاستر استخوان من می لرزند
در انتظار باد سحرگاهی که از گوشه لحاف وارد می شود
عطر عرق هایت می پیچد
از دستی که آتش تنت را تیز می کند
و لبی که تمام تنت را فراگرفته است
آواز یکنواخت علف های زیر پای ما
ریتم نفس هایت را یافته اند
و من که در سپیده دم ران هایت
هوشم را باخته ام
به دنبال چیزی می گردم که دستم را بند کنم
انا اخماتوا
انا اخماتوا نام مستعار انا اندرویو گرینکو شاعر روسی- اوکراینی است که بین سال های 1889 و 1966 می زیسته است. شاعر شوروی سابق ویکی از شاعرانی که به تاثیر گذاری روی شعر روسیه معروف است.
شعر های اخماتوا از قالب های کوتاه غنایی گرفته تا شعر هایی در ساختاری محکم و بدیع سروده شده اند که درونمایه های آن را غالبن مضامین انسان دوستانه تشکیل می دهد؛ مانند شعر مرثیه(1935-40) شهکار تراژیک او که در باره دهشت و اختناق دوران استالین سروده شده است.
شعر های او به لحاظ محتوا در برگیرنده مضامین متنوع به شمول زمان و خاطره های او می باشند. سرنوشت محتوم یک زن خلاق، و دشواری های زیستن و نوشتن زیر سایه اختناق ستالینسیم.
اشعار اخماتوا به زبان های گوناگون برگردان شده اند
ا ویکی از شناخته ترین شاعران روس در قرن 20 می باشد.
اینک چند شعر او را از انگلیسی برگردانده ام.
نمیدانم که زنده ای یا مرده
می توانی روی زمین ادامه بیابی
یا زمانی که خورشید به بی رنگی می گراید
به یادم به خاموشی گریه کنی
تمام کار ها برای توست؛
هر روز عبادت کردن
طغیان بی خوابی در شب
و شعر هایم؛ گروه سپید جامه
و چشمانم؛ شعله های آبی
هیچ کسی را اینقدر عزیز نداشتند
دیگرکسی درپی عذابم نبود
حتا کسی که مرا به رنج فریفت
حتا کسی که مرا به گرمی بوسید
و دیگر به یاد نیاورد.
***
زیر چادر تاریک
دستانم را به هم می مالیدم
" چرا رنگ پریده ای، فکرت کجاست"
- آنی را که دوست میداشتم
از رنج آشفته ام
هرگز از یادم نمی رود
بیرون شد، تلو تلو خوران
دهان غم انگیزش از ریخت افتاده بود
دنبالش دویدم از راه پله ها
بی انکه به کتاره ای دست زده باشم
و فریاد کردم:
من شوخی کردم،
اگراز پیشم بروی از شدت غم خواهم مرد"
آرام و سرد لبخندی زد و گفت:
" از زیر باران چرا نمی روی"
***
خاطره افتاب سر می کشد ازدلم
سبزه ها بی رنگ تر می رویند
و اولین دانه های برف
چرخ زنان برزمین می نشینند
آبی که در استانه یخ بستن است
در غار های باریک از پای میماند
اینجا دیگر چیزی اتفاق نمی افتد
در برابر آسمان
بید مجنون باد زن هایش را می گشاید
لباس ابریشم ازهم گسیخته می شود
شاید بهتر آن بود که زنت نمی شدم
خاطره افتاب در دلم زنده می شود
این چیست؟ این تاریکی؟
شاید!
زمستان
شبانه ما را در بر گرفته باشد
|
ترجمه سلام دوستان نازنین. من به این تازه گی ها به ترجمه شعرـ کاری خطیر و در عین زمان دلچسپ پرداخته ام در این راه تشویق های دوست نازنینم امان پویامک برایم انرژی بخش بوده اند به هر روی من پس از این بخشی از این ترجمه ها را که از زبان انگلیسی برگردانده شده اند روی این وب می گذارم . اولین شعر را از شاعری که به فارسی بسیار خوانده ام و بسیار مورد پسند من است گذاشته ام یعنی از جاودان یاد پابلو نرودا که روح پر فتوحش شاد باد. منبع این اشعار سایت انگلیسی the famouse poets and famouse pomes.comمی باشد که دوستانی که به زبان انگلیسی دست رسی دارند می توانند شعر تمام شاعران بزرگ دنیا را اینجا بخوانند
غزل عشق
|
ههههههههه
ه
ها
هو
مردم
م ر د م
مثل دریای کابل
در رگهایم ایستاده ام
و جازده ام در خاک
در حفره های خاک
و زرات، تن را می سوزانند
مثل جوهای کابل
من جریان ندارم
من از تعفن تاریک خویش آسمان را رانده ام
و آفتاب با نیچه های طلایی اش
خون تاریک و بی مقدار مرا
با هزار لب رها نمی کند
فردا بستر دریا
عاری از وزن خون من است
و جو ها
جو های تاریک کابل
مرا به آسمان می فروشند
و غبار بی مقدار تایر های موتر ها
نم تاریک مرا از یاد ها می برند
ها
هو
هی
ایستاده
با وزن تعفن
من
کجا مانده ام؟
آگهی!
روز پنج شنبه ساعت 4 پس از چاشت کتاب تازه ام در انجمن قلم نقد می شود.
دوستانی که در کابل هستند مطلع باشند.
با حرمت
سلام و صد سلام دوستان گلم
اول از غیابتم و نارفیقی هایی که من و روزگار با شما داشته ایم معذرت میخواهم
دومین کتاب من از آدرس انجمن قلم چاب شد. جا دارد تا از شاعر و نویسنده محترم جناب گلنور بهمن رییس انجمن قلم افغانستان برای ویرایش جانانه که ویژه ی خودش است سپاس گزاری کنم و برای زحماتی که در چاب این کتاب متقبل شده اند.
و همچنان از استاد ما جوانا و طراح چیره دست کشور جناب ژکفر حسینی برای طرح پشتی و صفحه آرایی این کتاب سپاس گزاری کنم. این کتاب فعلن در انجمن قلم است و امیدوارم به زود ترین فرصت در دست عزیزان دل قرار گیرد. و از نقد و نظر شان هم بی بهره نمانم.
این کتاب متشکل از شعر های تازه من است. که غالبن در وبلاکم نیامده اند و تنها برخی ها را از وبلاکم گرفته ام تا برای دوستانم دست خالی نباشم.
این کتاب در فرجام مطالعاتم در شعر جهان پدید آمده است. من امسال غیر شعر مطالعاتم در زمینه های دیگر محدود بوده است. و تمرکز بیشتر روی شعر بوده است. از دوستانی که از من غزل توقع داشته اند پیشا پیش معذرت می خواهم. گویا قضا چنین بوده است.
و این هم شعر یکه پس از چاپ مجموعه پدید آمده است.
جرقه ها
چشمانم در چشمانت آتش می گیرند
و رگه های شعله ور نفت
می دوند تا اعماق زمین
بر کدام تن آباد خواهند نشست
جرقه هایی که از چشمانت بال و پر میگیرند
نگاهم برگشته از جهانی که راهش نداده اند
تا بر چشمان تو بنشیند
و خاکستر شود.
دوستان عزیز به این سایت سر بزنید.
www.azadagan.org
سلامی با یک جهان شرمندگی
من در این مدت پیش شما بسیار کمم دوستان!
بنا بر این از شما جز اینکه معذرت بخواهم چاره ی دیگر ندارم
فوق العاده مشغولم
اما به دیدن تک تک شما دوستان خواهم آمد
قربان تک تک شما
شاعر
بستری به صبوری ناگزیر
غمناک ترین رود در من جریان دارد
به من می رسد
دردی که در اعماق کوه می جوشد
به من می پیوندند
دریاچه های طویل اندوه
مرکزغمناک نبض حیات
در من است.
من با زخم هایم نگهداشته ام
ماهیان رنگین این دریا را.
رودی، به صبوری ناگزیر
زیر گرفته ترین آسمان جهان
به بازتاب مأمورم
که دیده است به رنگ آبی رقصیدنم را
یا خیل ستاره را در غوغا، روی شاخه های شیشه یی ام
یا خورشیدی را
مواظب اعماق تاریک و سردم.
نیلوفری از آرامش تاریکم اگر سرمی کشد
برای آن است که به روشنایی متعهدم و به زیبایی
و رشته های قدیمی ماه را در چنگ دارم.
رود خانه یی هستم به رفتن ناگزیر
در جهنم دره ی تنگ و تاری
که به آتش فطری زمین
منتهی می شود.
سنگ گور
دستی است بلند سنگ گور:
(من اینجا مرده ام).
نیش پیروز سوسماری است
که دهانش را
با انسانی فروبسته است.
حتا باد های ملایم وقتی ادامه یابند
سنگ گور می افتد از سر گور و سنگ میشود
و گور میماند
برجستگی کوچکی از خاک.
قطرات یکریز باران
بلندی ها را ویران می کنند
نسیم می شوید کلماتی را که برزبان گور یخ بسته اند
وبادها
لحاف سرد و سنگین خاک را
از روی استخوان های روبه زوال برمیدارند
گور باز میماند
چنان زخم شمشیریکه استخوان ها را عریان کرده باشد.
گور هم مسافری است
خوابیده در آغاز یک راه دراز.
زندگی
بدوی است که از غاری پا به روشنی می گذارد
آواز آبشار
آواز آبشار قریه ی ما را
مسافر می شنود
مسافر می برد.
( عشق
در یک قدمی ما ناپیدا است.)
مسافر!
بهار دیگر که آمدی
از آبشار قریه
کمی بگویی.
یادداشت:
دوستان عزیز سلام این شبه ترانه را کمتر دوستان توانسته اند بخوانند به ویژه واژه ی
"شو "را که در لهجه ی ما شو هر معنا میدهد. من فکر کردم با این کار هم میزان صمیمیت این ناشعر بالا می رود از جانب دیگر با طبیعت این شعر شو همخوانی بیشتر داشت تا شوهر
سپاس
ترانه ی زنان زیبا روی
(زیبارویان شو ندارند
روزی ترا می دزدم
روزی ترا می دزدم)
دروگر جوان می خواند روی خر کندش.
( زیبا رویان شو ندارند
ترا می دزدند
ترا می دزدند)
نجوان کنان مردی میان سال
در دستش افسار اسپی که زن پنهانی نشسته بر آن.
( زیبا رویان شو ندارند)
مردی کهنسال. تکیه داده به دیوار اتاق خالی.
دروود
عزیزان من
رامش نتوانستند
سوار کاران
افغانستان لعنتی
همه را می اندازد.
سلام دوستان
زمستان رسیده است. خنک جان آدمه می کشه منظورم همان زمستان اخوان
است.
وگرنه برای این برفی که می بارد شانه هایم را برهنه می کنم.
می وزد باد
بر شیشه ها می پاشد
برشاخه ها
بر یال ها و صورت ها
تاریکی.
باد می وزد و قوغ ها در کبودی پوست آواز می خوانند
آسمان را کی می تکاند روی شانه ها؟
زمستان چقدر صمیمی دهکده ها را فرا می گیرد.
ابر ها
آب های جهان در دامن
روی سرما
ابر ها
شلاق های طویل در دست
روی سر جنگل
خیابان ها سبز و کبود
کشوری خوابیده برهنه. به رو
زمین را دندان می گیرد.
باد را از مغرب می کشند
باد در همه اشیا گیر کرده است
ریشه های ما از خاک بر آمده اند
" این دیگر لباس نیست. پوست تن است غارتگر!"
می بارد و می بارد
ما تیره و تر
می وزد باد همچنان.
قابل توجه دوستان عزیز!
یک نفر در این روز ها با استفاده از دریافت رمز ایمیل بنده
که در اثر باز ماندن یاهو مسینجر به آن شاید برای چند
لحظه ای دست یافته است به اکثر دوستان بنده از
آدرس من فحش و ناسزا گفته است
من ضمن اطلاع دادن از اینکه این میل ها کار آن جوانمرد
است از همه ی دوستان پوزش می طلبم و یاد آوری
می کنم که در صورت دریافت چنین پیامی خویشتن دار
باشند من همین اکنون رمز پیام گیرم را هم تغییر میدهم
دست مریزاد دوست جوانمرد.
چارچوب دروازه
دختری ابری
از کوچه باد می گذرد
می گذرد از کوچه باد
از کوچه باد می گذرد
می گذرد
می گذرد
دختری ابر آلود
از کوچه باد می گذرد.
وزد باد.
پیش از شعر یک درد دل کوچک که امیدوازم موجب ملال خاطر عزیزان نشود.
جنگها جوانان زیادی را در سر زمین ما سر به نیست کرده اند. و این وضع هنوز هم ادامه دارد.در کابل ما بر حسب اتفاق زنده هستیم. در حمله ی انتحاریی که در پیش وزارت اطلاعات و فرهنگ به تایخ ۹ عقرب رخ داد. بامرگ فقط ۵ دقیقه فاصله داشتم تنها ۵ دقیقه و اتفاقن در تمام روز های هفته ایکه انفجار رخ داد من بلا استثنا در وزارت فرهنگ بودم. همان روزیکه بر حسب اتفاق نرفتم. اما در شهر و در نزدیکی انفجار بودم. این حادثه رخداد.من ۵ دقیقه پیش از وقوع انفجار آنجا بودم. از روی اتفاق درآن روز موبایلم هم چارجش را ازدست داده بود و اکثر دوستانی که می فهمیدند من در این روز ها در وزارت فرهنگ کار دارم سخت پریشان شده بودند. مسوول راجستر وزارت که مرد نازنینی بود. و به تازگی ها دوست هم شده بودیم جانش را از دست داد به اضافه ی ده ها زخمی که عمدتن زنان و کودکانی بودند که مکتب می رفتند و دستفروشانی که از بام تاشام می زنند و میکنند اما پول لقمه نانی را پیدا نمی کنند. ۲۰ روز پیش یکی از خویشاندان ما که جوانی زیبا و مستعد بود جانش را در یک حمله ی انتحاری دیگر از دست داد. من نمی خواستم این هارا بنویسم . اما حوصله ام از این وضع واقعن سر رفته است. راستش را بخواهید آنقدر مرگ دیده ام که دیگر از مرگ هم هراسی ندارم. هر کسی بلاخره یک روزی می میرد. اما خواهرم در ایران است. و هرباریکه خبر حمله ی انتحاری را تلویزیون های ایران با آن آب و تاب ویژه منتشر میسازند. به من زنگ می زند. و یک ساعت تمام گیریه می کند. و می گوید که از آن وطن لعنتی بیا پیش ما. و از این بابت است که ناراحتم. خلاصه در کابل اگر یکی از اعضای خانواده بازار برود. تا برگشتنش تمام خانواده آرامش ندارند.
به قول لونگستون هیوز : این وطن برای ما هرگز .وطن نبود.
به یاد شب های روستای ما. شب های که از گلوله تابامداد روشن بودند.
به هر حال تقدیر ما چنین است. شاید مقدر چنین بوده که ما هیچ گاهی صاحب وطن و صلح نباشیم.
به یاد تمام جوانانی که عشق های شان را برای ابد تنها گذاشته اند. روح شان شاد. به یاد رامش عزیز که ترویستان کثیف شهیدش ساختند. و تا که زنده هستیم این داغ در دل ما تازه است.
مهتاب بارانک
مهتاب بارانک بود وتمام دهکده دل تو
با آوای گرگها و سکوت معنا دار گوسفندان
میان صخره ها می گریست، روباه، و جغدی چیزی می گفت در زندان درختی
مثل کوهی من در مهتاب بارانک.
از سکوت قریه بالا تر رفته بودیم، روی بام کاهدان
باد زبان شاخه های مقابل بود
در باد و باران و ماه، هر برگ کلمه بود و هرشاخه غزل
هیجان در پوستش نمی گنجید و گلابی و تر از گونه هایش میریخت روی نفس های تاریک
دستم سنگین بود از مهربانی،
در میانه ها ی شب
دولب سکوت را شکسته بودند و باران درکار شکستن برگهای زرد بود
می بوسیدم مهتاب بارانک را بار بار
شب شرم مارا نهان کرده بود و با گلهای ریز گم رنگش افتاده بود روی شانه هایی که میلرزیدند.
دستانم درشانه هایش دلهره را یافته بودند
" شگون بد دارد، صدای روباه را می شنوی؟ فردا روز خوبی نیست"
تا بامداد خوابیده بود
روی نارنجک* ها، در آغوشم.
* بم دستی
عزیزان من چه حال دارید؟
باز دلم تاب نیاورد و پیش از تهیه ی گزارش شعر دیگری گذاشتم که تقدیمش می کنم به دوست شاعرم ... که بسیار مهربان است.
پری گمشده
تمام مویرگ ها از تنم ریخته اند
خودم راخوب تکانده ام
برای شمله های دور چادرت
وروی سنگ پهن کرده ام
قالیچه ای از رگهای کبودم.
می ارزد که آدم خودش را در آب بیندازد
و لبه ی تیز موجها بر پوستش هزار خط بکشند
می ارزد که دلش را در میدان بزکشی رها کند
برای تملک دختری که باخنده هایش اسپ ها سر برمیدارند
بگذار عقب مانده ام بخوانند
من ترا قلمرو بلا منازع خود می خواهم با چشمه ساران اشکهایش.
برای تماشای نیلوفران دستانت نشسته ام که با هیاهو می شکوفند
دوروبر رمه . در مه صبحگاهی
و شرمی که روستاهای قشنگ را محافظت می کند
شرمی که تمام غزلهایم را به غروب معطوف میدارد.
سرگردانم در ایلاقها
میان مادیان های پرغرور
که تب تو دارند و بوی تو.
دریا به لحن تو جاری است
و سبزه ها شب. نم را از مژگان تو آورده اند
شاید به هیات باد برگشته ای که مثاماتم این گونه شکفته اند
ودرپوستم لاله زاری بیکرانه از گذار تو در تب و تاب است.
از گردنه ها صدای چوری می آید
گرد باد های کوچکی در گشت و گذارند.
لبم را برنمیدارم
از گرمای نقش پایی که به رنگ حنا. روی سنگهای ساحل افتاده است
تمام مادیان هارا نوازش خواهم کرد
گاری ها را. بالجام ها شلاق ها خواهم سوخت
وتازنده ام گوش خواهم سپرد
به شیهه ی مادیانی که از دره های نامعلومی بلند است
به آواز نزدیک رود
وبه صدای چوری هایی که در دامنه ها
از گردبادهای کوچک به گوش می رسند.
دوستان عزیز با این شعر شما را خبر می دهم که ماعید را در چند ولایت(تخار،کندز،بغلان) گذراندیم. و از تمام کارها و دیدو باز دیدها گزارشی تصویری دارم که در دست تهیه است. ما چند نهاد فرهنگی را در آن سامان پایه گذاری کردیم . به زودی این گزارش را می بینید و می خوانید. جای تان خالی بسیار کیف ها کردیم. دست مان در دست طبیعت بود.
بر فراز بلند ترین کوه رفتم
بادی نوزید که ابر هارا
از پیشانیم برباید.
جغرافیای من چیزی کم دارد
جهان ما چیزی کم دارد
دستی قرن هاست چیزی می جوید
دستی که از دروازه ی علم ناامید برگشته است
درخلوتم از باغ اساطیر
باد های ساده گی را به سمت پرده های دلم می خوانم
در اتاقم
پنجره ای به سوی گذشته ها باز مانده است
بگذار به بهانه ی فال کسی
غزلی از حافظ بشنوم
بگذار در کوره راه غزلی
از جهانی که تاریک است دور شوم
بگذارگردباد شعری کور کند، چشمی را که جهان را می نگرد
از سراسر تنهایی ام برگشته ام
با دو پای آبله
شعر!
بگذار دستت بر گریبانم باشد.
گزارش کوتاه
دوستان نازنین سلام
در همین هفته ای که ما در پایان آن قرار داریم. به مناسبت روز جهانی صلح. نهاد های جامعه ی مدنی افغانستان به همکاری وزارت اطلاعات و فرهنگ کتاب هایی را که در دوسه سال اخیر چاپ شده بودند برای اخذ جایزه ی بهترین مجموعه ای که حاوی مضامین اجتماعی باشد گرد آوری نمودند. که پس از بررسی تیم داوران. جایزه ی اول داستان را کتاب" انجیر های سرخ مزار" از نویسنده جوان محمد حسین محمدی و جایزه ی اول شعر را کتاب بنده" گلادیاتورها هنوز هم می میرند حایز شد.
امید بخشایش دارم.
راستی ما باجمعی دوستان شاعر در این شبهای در حوالی پاییز بیشتر هایکو می خوانیم و کوتاهه هایی که در ذیل می آیند همه هایکو نیستند.برخی از آنها با معایر هایکو همخوانی دارند.
چند شعر به شیوه ی جاپانی
در برکه
خورشید و ماهیان پخته
****
تارهای نازک باران
وباد خزانی
****
پروانه ها را می شوید
با پیراهنش در جوبار
***
درخت گیلاس تاریک
یک شب ابری.
****
وقت خرمن نیست
مترسک
****
جاده
پیش رفته در باران
با آدم و آهن.
تاتاتا تی تی تی ها
در چه احوالید دوستان!
ما که به اجازه ی شما تاگلو غرقیم
در کارهاهاهاهاها.
این دو شعر را در بست تقدیم می کنم به مینا جان صدیقی دوست شاعرم .
۱)
آوازش را تکانده بود
از خرده های کینه ی دیروز
کوه به کوه
به دنبال گنجشک ها آمده بود
من هم برگشته بودم سنبله ی سرشاری درکف
در بامدادی وسیع یک خیل گنجشک فرود آمدند در دستهایم
پراندم کلاغها ی نشسته بر طناب زبان را
دستم را درازکردم باوزن گنجشک هایش
دستش را درازکرد برای گنجشک هایش
چند کلاغ مانده از شب پیش
از بامداد می گریختند.
۲)
نشسته ای سر سنگی
پاها در آب
پاینتر
لب نهاده ام برجریان خستگی رود
درکنارت دو کفش صبور
پاهایت طعم غریبی دارند.
نقد کتابم را در این آدرس بخوانید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این هم یک کار تازه، پس از این همه ناپدیدی ها تقدیم
به نگاه و سورنا که شبها ی کابل را درخلوت هم نفس می کشیم.
صدای مرا می شنوی؟
لبانت را می جویم ... در امروز
که بوسه ی فردا در دسترس نیست
با بادی که این گونه ناپدید می کند
و سر انگشتانت را پیش از آنکه باد
اولین شگوفه های شان را بریزاند
باکلمات پاکیزه ای که در ذلال دندان هایت می رویند
این دیوار ها، تاقرون دیگر نیز پیش رفته اند
صدای مرا می شنوی؟
در این حصار
در جستجوی دروازه پیر خواهی شد
هنگامه ی بوسه را به تاخیر نینداز
با تپه ها و دره های روح پرورش
جوانیت را این سوی دیوار بیاور
یکبار فکر کن که این سوی دیوار
دست وپای مردان را بریده اند.
کبک دیوانه ی گردنه ها شده ای...
ترانه خوان می گذشتی
از صف سمج خار بنان
وناخن های زیادی جامی ماند
در جاذبه ی سنگین دامن و پاچه هایت
راهت را می گرفتم
حاصلم تنی بود سبز و کبود
از بدویتی که از آستین هایت سر می کشید
انگشتانت، مارهای زهرآگین،بانیش های هشدار همیشه.
می گریختی و خنده هایت دامنه هارا بیدار می کرد
به خیالم، رودخانه های جهان
بامن تبخیر می شدند
وقتی که برای لحظه ای
چشمانت راروی لبانم فراموش می کردی
حال، تنها،درخوابها آفتابی می شوی
می بینم که دیوتر شده ای ،در مالچری کنار دریای آمو
و به راه باریکی که وارد روستا میشود
نگاه می کنی
اما من، در شهر غوغای آهن، به صد زنجیر بسته ام
میدانم؛کبک دیوانه ی گردنه ها شده ای
ولی روزی بر می گردم
شاید به من شک کنی
اما نشان دندان هایت را هنوز
در بازوانم دارم.
دوستان عزیزو هم نفس سلام
پس از چند روز غیبت و کم مهری این بار پس از زمان زیادی با یک مثنوی در خدمت شما هستم
این مثنوی را به تمام آنانی اهدا می کنم که هرگز،وطنی برای باز گشتن نداشتند و
ندارند
آنانی که بیش از همه ی انسان های روی زمین تحقیر شده اند
آنانی که با عرق ریزی ومشقت زندگی می گذرانند ؛آنانی که در تمام عمر، سربلند
زیستند و درد مند؛
به تمام مهاجران "بی بازگشت" وطنی که من هم ندارم.اگر چه در آن به سر می
برم؛
وطن تنها مجموعه ای از خاک و اب و آدم نیست...
اما بخش هایی از این مثنوی برای دوستان ایرانی ما به دلیل بهره وری از مایه
های عامیانه و بومی کمتر قابل حس خواهند بود؛ به این دلیل چندواژه و اصطلاحی
را که فکر کردم بیشتر مهجورند، در ذیل توضیح دادم، تا این مشکل تاحدی مرفوع
باشد.
غرض داریم:کار داریم ؛مثل: چه کارش داری یا کارش نداشته باش؛غرضش
نداشته باش.
جر کردیم: دقیقن نمیدانم که در ایران معادل این اصطلاح چیست ؛چیزی را از
سراشیبی رهاکردن، در کابل می گویند لول دادن.
سر به تلاق: باژگونه ؛ به کسی گفته می شود که به پای آویخته شود.
پاتک:پایگاه های سیاری که دزد ها و قطاع الطریق ها برا ی باج گیری می سازند
میگردد: به دو معنا به کار می رود ؛جستجو کردن وهمچنان در لهجه ی ما
برگشتن که مراد من بیشتر مفهوم دوم بوده است؛ با نگاهی هم به اهمیت ایهامی کلمه
همان خرک و همان درک: یعنی همان وضعیت، بی هیچ تغیری که این مثل در
موارد منفی بیشتر استفاده می شود ؛یعنی هیچ تغیر مثبتی نیست ودوباره همان
روزگار بدوآشفته است.
بی ریشی :یعنی ریش نداشتن؛ در برابر با ریش ؛امابه هزلی هم که در این کلمه
ی مرکب وجود دارد نظر وجود داشته است . در افغانستان ، بی ریش معادل
مفعول نیز به کار میرود.
"بی باز گشت" به پاسخ مثنوی معروف" بازگشت" ،از شاعر و دانشمند
نامبرداما،محمد کاظم کاظمی.
بی بازگشت
هنوز قسمت ما جاده های نارفته
هنوز مانده رها، دست های نابسته
هنوز شوق مهاجر به جای خود باقی است
هنوزرنجش خاطر به جای خود باقی است
چه شد که یکدیگر خویش را نبخشیدیم
برای گرگ خودی میش را نبخشیدیم
چه شد که عاشق گرگ قبیله ها ماندیم
چه شد که تابه ابد در طبیله ها ماندیم
***
یکی که آمد از این ره بدر کند مارا
زهول عاقبت ره خبرکند مارا
قصابها همه در رهگذار اوبودند
تفنگ ها همه در انتطار او بودند
سفردرازشد و ما میان ره ماندیم
وعاقبت سفر خویش را وطن خواندیم
وطن نبود به جز در دل مهاجرما
همیشه بود پریشان به رغم خاطرما
***
شناسنامه ی بی آبروست قسمت ما
تن عرق تن رنجور بوست قسمت ما
همان که از صف آدم جداست ماهستیم
همانکه رانده ی باغ خداست ماهستیم
همان که در صف بی خانگی بزرگ شده
همان که در گذر" سنگ وخشت" گرگ شده
همان که در دهن چله دست و پاداده
همان که در گذر بادها ست ایستاده
همان گریخته، از زیر دارهای وطن
همان ستاره ی نحس مدارهای وطن
همان که درهمه جا خوب می شناسندش
همانکه صاحب جاروب می شناسندش
همان که قصه ی ناگفته در دهان دارد
همان که پشت در خانه هامکان دارد
همان که هیچ مکانی پناه اونشده
همان که هرگز روشن گناه اونشده
همان که باغم دیرینه تربتش بلعید
همان که عاقبت الامر غربتش بلعید
***
همیشه دشمن خود را به کوه جر کردیم
همیشه خانه درا را به خون ترکردیم
دهان نعره ی شلاق، خوب کوبیدیم
وخصم قریه و قشلاق خوب کوبیدیم
ولی نشد که زچنگ بلا خلاص شویم
برای خانه ی خود صاحب پلاس شویم
همیشه فرش لگدمال" کور"مابودیم
همیشه ازخنک رود دور، مابودیم
همیشه بود فراهم ولی دوگونه ی تر
همیشه برسرماسایه ی حکومت" کر"
***
درانتظار ُبدی، آب ودانه کنده نشد
نماند هیچ گریبان؛ ولی بسنده نشد
وطن کجاست؟ همانجا که نیست آزاری
ولی کجاست که باتو نباشدش کاری
***
منم درون وطن، چیست حاصلم ای دوست
غمی غریب تراز توست در دلم ای دوست
درون خانه منم، بی پناه خانه ی خود
دوباره سر به تلاقم به چاه خانه ی خود
از آن گذشته غم نان بیشتر گشته
وپای غیر، به این خانه پیشتر گشته
گذشته، برسر راه تو ماین در جاده
وحال بر سر راه تو آدم ایستاده
دوباره شرفه ی پای شلاق نزدیک است
وشهرتوپ و بم و انفلاق نزدیک است
***
دوباره شیر، پسر زاده لای تاکستان
که های و هوی شغال است پای تاکستان
***
نه اینکه آه نداریم از ازل جانم
همیشه خانه به دوشی است در بدل جانم
چه می کنی، بگذر قصه، قصه ی رنج است
دوباره از ده ما، رفته زندگی،دنج است
دوباره باپدر خویش روی دار تویی
دوباره لایق رسم کله منار تویی
دوباره در وطن خویش تارومار شدی
دوباره عازم اشک سر مزار شدی
دوباره پیکر تو پیش لاشخوار افتاد
به رنج کوچ کشی ها دوباره کار افتاد
***
به خانه می رسد از راه دور، خانه به دوش
دوباره می رود از خانه ،مرد خانه فروش
یکی که خانه ی خود را نیافت میگردد
یکی که موی سرش را نبافت میگردد
گمان مبرکه در اینجا زرنج ها دوریم
به اختیار نماندیم خانه ،مجبوریم
دوباره پاتک و اوباش هردو در سرک است
دوباره باز همان خرک و همان درک است
به روی میز یکی خفته است در اینجا
وآبروی قلم رفته است در اینجا
دوباره بخت تو دست قمار ها مانده
دوباره دست شکمباره کارها مانده
***
کسی، به سمت خود انگشت کرده آمده بود
کسی، به حمق خودش پشت کرده آمده بود
شنیده ام که ندارند، هیچ جا اینجا
به قول ها زده ،مردانه ،پشت پا اینجا
بگو که باز همان گوی کرده را کردی
همان معامله ی پشت پرده را کردی
بگو که هیچ کم از تو نداشت طالب ما
به نفع اوست اگر هست رای غالب ما
به ریش طالب اگر او زبان طعنه گشود
بگوی حاصل بی ریشی تو، خوب ، چه بود؟
جناب، خانم خود را به دخمه جاداده
برای دختر همسایه هست آزاده
***
نماز های دروغی شده ادا اینجا
دوباره سنگر قومی شده به پا اینجا
دوباره مرده ی یک گور را غرض داریم
دوباره خانه ی زنبور را غرض داریم
دوباره سفره ی ارباب، هست هوش ربا
دوباره رسم دق الباب، هست هوش ربا
دوباره دست رفاقت به پیل بان دادیم
برادران کلان، گفته گفته جان دادیم
یکی برادر خورد و یکی برادر برد
وآستین یکی هر مجال، اشک سترد
قدم دریغ مدار از وطن ولی روزی
که خانه خانه شود ،مرد خانه دلسوزی
پایان
مهرداد
5 اسد 1387
دروود تازه
سلام نو
شما را می بوسم با تازه ی دیگر.
دستان غرقه در تاریکی
وآرزوی لمس بامداد در شگوفه های سیب
ناخدایی
متواتر کشف می کند
سواحل تاریک را
ولی روز... درکدام سمت این دریاست.
در تنگه ی دندان های ظلماتیم
آفتابی خواهد وزید
برپوست تاریک این دریا؟
آنروز لنگر می اندازم
در سواحل ابدی جانت
وپناهنده می شوم
در کشور جاودان صلح که پیراهن توست.
دستانی غرقه در تاریکی باسلاحی سنگین وراسخ
وآرزوی لمس بامداد
در شگوفه های سیب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای تمام زیبایانی که در پشت دیوار ها
تمام می شوند.
دوستاره تا صبح
در چشمانت سو سو می زنند
می روی لب آیینه
و زیبایی را در آب تماشا می کنی
می روی لب شب
دستانت را تلخ می شویی در شط
وماه در تقلای بیهوده
حل می شود در سیاهی.
می روی لب کلکین وسرنوشتت را نگاه می کنی
شهر را پنهان کرده است.
خود را پرتاب می کنی در شط تاریک
در خیابان کوسه ای نمی گردد
سگ ها متمدن تر اند.
می گردی در سرک ها
موهایت فارغ از روسری بر انگشتان باد
و گریبانت فریاد بلندی در جاده ها.
درختان مات. زیبایی را می بینند
ودیوار ها حلاوت اندامی را در سایه ات می مکند
می گردی در تمام جاده هایی که ازدحام شان را گم کرده اند
شهر در زیر گامهایت در سیلان است
و می رسی دوباره و در پنجره ات گم میشوی
می روی لب آیینه
در آب تف می کنی برزیبایی
و دوستاره درچشمت
تا بامداد سو سو می زنند.
سار هایی را که بر شاخه کشتی
در رگ های من افتادند
شاید روزی،
در تنگه های سرم گیر کنند
وامپراطوری
.نصف قلمروش را ازدست دهد
سار ها را بر شاخه کشتی
و بر چشمانم سنگ افتاد.
به سمت گنجشک که نشانه می گرفتی
خواهر کوچکم بود که از شاخه سقوط می کرد
و آسمان محله پروازی را از دست می داد
زیر درخت توت که می رفتی
قتل عام آغاز می شد
بر دهان بازت توت سرخ می افتاد
و بر شیار های پیشانیت گنجشک
زیر درخت توت بی پروا،
چشمانت از خون دل ما لبریز،
در نیستی سار ها سقوط می کردند
خواهرم می گریست
و درخت آهسته آهسته ساکت می شد
در فصل توت.
درود به عزیزان
این بار افسار خیال را گسیخته ام
برای مدتی همین گونه ره می سپارم
ببنینم چه می شود.این سه قطعه . نثار همه تنهایی ها و دیوانه گی ها
۱)
پیرهن . ته می نشیند در تنت
دستم ته می نشیند در تنت
گونه هایت مطلاتم می شوند
نسیم که می وزد
لبانم ماهیان خوشبخت زمین اند.
۲)
شهری گم شده است
از پرده غوغا می آید
عنکبوت دیریست
در زاویه های اتاق اندوه می تند.
ماه تاپنجره آمده.مردی در اتاق گم شده است.
مرد سالهای سال کفن خورد و شعر گفت
پیش از آنکه ناپدید شود
مرد جمجمه ی معشوقش را
کنار قاب عکسش نهاده بود.
در این ظلمت. ماه آمده تا تار های عنکبوت را رویت بخشد
در این ظلمت ماه آمده تا رد پای خاطره هارا روشن کند.
در این ظلمت ماه آمده...
قاب برجای ...جمجمه گم شده است.
۳)
در چشمت گوزنی بیتاب است
و ماری در عمق پستانهایت آواز می خواند
مژگانت هرگز . از غوغای پرنده خالی نبود.
پروانه ها را بتاران از بلندی های پیراهنت
از لبانت زنبورها را
شاخه های مسلول باغ ما
شگوفه نمی دهند.
پاییز به ما زنگ زد که امشب خود را به انجمن قلم برسانید که پویامک در راه است و چند لحظه بعد می رسه. دوستان هم . همه نو رسیده اند و خلاصه زود کنید .
من و نگاه هم بلا فاصله تاکسی گرفتیم و رفتیم انجمن قلم . به راستی که همه آمده بودند
گلنور بهمن. ژکفر . همایو ن هنر. داریوش . امینی. کاوه جبران . نجیب پیمان و محب از تلویزیون آینه
همه و همه. اسباب طرب فراهم بود و دوستان همه اهل. خلاصه قصه ها شروع شده بودند. گاهی صحبت
از حلقه ی زلف یار بود و گاهی از دست آورد های بچه های کوچه و گاهی هم گپ برسر جدل "جدی و جوان" در بلخ می آمد. شب آهسته آهسته پخته میشد و قصه ها داغ تر .
استاد گلنور بهمن که دوروز از آشنایی من و او می شد از همه دعوت کرد که شعر بخوانیم .
از کاوه شروع شد و در پویامک که چندین شعر پیهم و زیبا خواند( البته به پیشنهاد ما) خاتمه یافت استاد بهمن با شیفتگی کار های بچا را می ستود و در مورد شعر و شاعری داد سخن میداد.
باز حرف از حوزه های ادبی و نقطه قوت ها و نقطه ضعف ها به میان آمد . جوانان با حساسیت آمیخته به تعصب و تفاخر منطقه ای در این بحث شرکت می کردند و هر کس میخواست استدلال محکم تری اقامه کند تا حوزه ی مربوطه اش را موجه تر و قوی تر جلوه دهد. گپ ها به همین گونه پیش می رفت و همه از این بحث لذت می بردند.
یک بجه ی شب بود که ما از دیگران اجازه خواستیم و تصمیم همین بود که( من و نگاه) کاشا نه ی نویسند گان برویم
اما استاد بهمن گفت که من با موترم شما را میرسانم. ما هم ناچار قبول کردیم و بعضی دوستان دیگر هم مثل کاوه .نجیب پیمان . محب.نگاه . ومن خدا حافظی کردیم و قلم را به قصد خانه های خود ترک کردیم. موتر حرکت کرده بود که استاد بهمن گفت بچا کجا ؟ یکی گفت که هر جایی که بری.
استاد بهمن گفت : با جبل سرا ج چطورین. ما همه با فریاد حرف اورا تایید کردیم و موتر با صدای بلند یکه از تیپ موتر پخش می شد به سمت جبل سراج حرکت کرد...استاد بهمن آدم خوش ذوق و جوان طبیعتی است و افسوس می خورد که چرا این همه دیر با این حلقه ی به قول خودش اهل دل آشنا شده است.
کست های رنگ رنگ را می توانی در موتر او پیداکنی ما عجالتن منیژه را ترجیح دادیم"مگر ای بهتر ازجان امشب ازما بهتری دیدی" که رخ تابیدی و... موتر با سرعت سر سام آوری به سوی جاده ی شمالی راه افتاده بود...
کجا ها رفتیم ؟ و چه شد؟
بار دیگر می گویم.
در چشمانت
این دیوانه کدام دریاست
که مردم
حتا از حاشیه هایم کوچیدند
زیر آب خواهم شد
زیرآب خواهم شد
با تمام بنا های عظیم
با سطوح مرتفعم
در چشمانت
این دیوانه کدام دریاست.
نخستین مجموعه ی شعرم را با خلوص تمام پیش کش دوستانم میکنم
این مجموعه که شامل سروده های که در وبلاگ خوانده اید و همچنان اشعار یکه برای دوستان وبلاگ نویسم تازه گی دارند می باشد و برای این در وبلاک گذاشته نشده اند که تحفه ای برای دوستا ن داشته باشم قابل یاد آوری است که این کتاب به همکاری دوست بزرگوارم دکتر عاطف که در عین صمیمیت برادرانه. جایگاه استاد و پدرم را نیز دارد امکان چاپ یافته است ،جا دارد تا از استاد ژکفر حسینی سپاس گزاری کنم که حق مسلم استادی بر تمامی نسل جوان را دارند و امروز کتاب های که به چاپ میرسند بدون اخلاص و عشق او هرگز امکان چاپ نمی یابند. نمی دانم در وجود این مرد چه نیروی وجود دارد که بدون احساس خستگی و هرگونه چشم داشت مادی شبانه روزی برای چاپ کتاب های ما جوانان تلاش می ورزد
من درهمین جا به نماینده گی از نسل جوان شاعر افغانستان از صمیم قلب از ایشان سپاس گزاری نموده و پویایی ادبیات جوان افغانستان را در بسا موارد مدیون همکاری ها و الطاف بی پایان او میدانم.
در گرماگرم نوروز چیزی نوشته بودم که اینک. یک ونیم ماه پس از آن حادثه ی خجسته آن را
برای دوستان هدیه می کنم.
حیف نیست ؟
بهار پشت کوه نا دیده بماند؟
مثل کاروان ملکه ای
که نیمه های شب از دهکده تان بگذرد
وباطلوع آفتاب جای سم اسبان را. وشیار ارابه هارا
باحسرت تماشا کنید.
نگذارید از پشت کوه بی خبر بگذرد
طنین سبزه افشا می کند
طنین سبزه درکوه بلند است
بروید . بهار. برسرهر سنگی آواز میخواند
تمام دره را انباشته است
از پرواز
از آواز.
در بلندی ها بگذارید باد
دکمه هایتان را بریزاند
یاخود پیرهن را.بادست یک دیوانه ازتن بکنید.
مباداکه پنجره ها بسته باشند .دروازه ها بسته باشند
مبادا که شما در اتاقی نشسته باشید.
بالای کوه چشمه ها به زبان آمده اند
ذلال می تپند تااز راه که می رسید
آتش گونه هایتان راخواموش کند.
از دل کوه دریاچه ها غوغا دارند.
ناشنیده بماند حیف نیست؟
سه ماه خسته را ازده بالا ببرید
ویکدم در باد بریزید
گرگ ومیش های زمستان را.از دامنه های آخر روحتان باد می تاراند.
دست در دست خلوت. تا اعماق بهار
دره هارا از خویش بگذرانید
بگذارید سنگ-چرخ ها
درشیب هاتان .طینین انداز بدوند
تا بوی خاک تازه بخیزد. بوی ساقه ی له شده ی گیاهی نورس
از شعر تان.
بره گان روح تان را .تا جزایر کوهستان برسانید
درمه. سبزی. ناچریده بماند حیف نیست؟
من عینک هایم را دور انداخته ام
پیرهنم را دریده ام .لخت وبرهنه
برسر بلند ترین کوه ایستاده ام
پذیرای خلوتی عظیم
و از مثاماتم بیشمار پنجره گشوده ام
اینک باد.
در تمامت جانم آواز می خواند.
سارا بس است از همه گلهای این جهان
از او بگو حکایت بیهوده را بمان
سارا که نیست کیست بگو تاق در زمین
سارا که نیست کیست بگو! ماه آسمان
ساراست باغ های محال جنوب ما
جغرافیای ساکت و ممنوع و مهربان
فصل بهار مثل پرستو مهاجر است
دوری زدو پرید از این خاک و آسمان
***
تنها جزیره ای است که مشتاق آدم است
پاروبه سمت او بزن و تیز تر بران
جغرافیای دفتر ما غرق آب شد
سارا است از تمامت کوهای من روان
گزارش بسیار فشرده
دوست عزیزم الیاس گرامی ازمن خواستند و من هم در یک نفس نوشتم.
دوستان عزیز سلام هفته ی پیش. یعنی از آغاز هفته تا پایان آن که روز جمعه باشد جشنواره ای زیرنام
"برداشت دوم" از طرف موسسه ی سینمایی کا کا کابل و میز فیلم که یک موسسه ی آلمانی است .در کابل برگزار گردید . در این جشنواره فیلم های جالبی از گوشه های مختلف دنیا به نمایش گذاشته شد .فیلم هایی از کارگردانان بلژیکی . امریکایی آلمانی ایرانی و... اما از این میان فیلم هایی از خانم رخشان بن اعتماد به نام "روزگار ما" .فیلمی از بانو دیانا ثاقب زیرنام"۲۵درصد" که حضوروفعالیت های زنان را در پارلمان افغانستان باز تاب میداد.فیلم بسیار جالبی از خانم وژمه عثمان به نام پسکارت هایی از تورا بورا که -برای این فیلم نامی بود سخت هوشیارانه زیرا فیلم می خواست بگوید که در این تورا بورا زمانی مردمانی می زیسته اند که دارای سطح بالایی از زندگی مدنی بوده اند به ویژه تصاویری از کابل دهه های چهل و پنچاه که تما شا گران را به هیجان آورده بود -این بانو که خود در امریکا بزرگ شده است .پس از سالها .دوباره به کابل بر میگردد و مکان های آن روز گاران کابل را با کابل کنونی از طریق تصاویریکه اززمان کودکی هایش در خانه ایشان باقی مانده است مقایسه می کند که فیلمی بود سخت متاثر کننده
اکثر اشتراک کننده گان در حین تماشای این فیلم اشک می ریختند. اما نقطه جالب توجه این بود که خانم بن اعتماد برای اولین بار میدانست که در افغانستان در دهه ی چهل فیلم می ساخته اند و آنهم انصافن فیلم های خوب. فیلم خانم اعتماد با استقبال گرم تماشا چیان رو برو شد و حتا نقد هایی هم که از طریق دانشجویان رشته ی سینما ی دانشگاه کابل در مورد گسست ساختاری در این فیلم مطرح شد از طرف خانم بن اعتماد پذیرفته شدند و خود بر کاستی های ساختاری فیلمش با تایید نظریات دانشجویان اشاره کرد.
فضای جشنواره بسیار پویا و مهیج بود و اکثر هنرمندان و کار گردانان مطرح افغانستان چون برمک و اینجینر لطیف و دیگران همه روزه می آمدند و در مباحث شرکت می کردند
آنچه گفتنی است این است که هر روز باوجود وضعیت بد امینتی و اتفاق افتادن چند حادثه ی تروریستی آنهم هم زمان با روز های جشنواره. سالون لیسه ی استقلال مملو از تماشاچیان داخلی و خارجی میشد. بحث های زیادی در میگرفت و خلاصه جشنواره از این رهگذر بسیار غنی وموثر بود- البته باوجود اینکه جشنواره غیر رقابتی بود.جشنواره روز جمعه با نماییش فیلم هایی از کامران شیر دل و خانم فروغ فرخزاد پایان یافت . این حقیر هم در برخی از روزهای این جشنواره در هیات یک مجری بی تجربه از مردم پذیرایی می کردم.
راستی. پوشش خبری این جشنواره در داخل افغانستان چندان مزه دار نبود بر خلاف حضور پر نگ همشهریان ما که و قعن گفتنی و ستودنی بود.
سلام و دروود. من یک هفته می شود که مشفول گرداننده گی جشنواره ی فیلم
برداشت دوم بودم به همی خاطر کم بروز شدم و به دوستان کمتر سر زدم
جشنواره یک هفته طول کشید و باشور و سهم گیری فعال اشتراک کننده گان ادامه یافت و بلاخره پایان یافت. و من مجال بیشتری برای کار هایکه مانده اند پیدا کردم.
مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
یک دل بی تکلف یک دل سبز. آزاد
دل که از دستت افتاد از خودت دست بردار
در بیابان رها شو شانه بر شانه ی باد
از همین جای منزل آخر کار پیداست
عاشقی های ناکام آرزو های بر باد
دخترک ناجوان است سخت نامهربان است
ازده ماست تنها اینقدر داد و بیداد
مثل بادی ازاین ده در بیابان وزیدیم
خانه ی ما خراب است خانه ی یار آباد.
سلامی چون بوی خوش آشنایی
برای تمام مهربانی ها. برای آنانی که دریچه ای ازخویش گشوده اند تا جهان خود را بنگرند
نه. تا جهان را خود بنگرند.فراتر از چشم انداز های موجود از بلندای خود در جهان زیبایی که خود خالق آنند. که در خود دارند.که در خود می یابند.
جز در تو . اسراری نمانده است
اوایل زمین!
اوایل زمین!
خوشا سر گردانی
خوشا جستجو
کاش می شد نمی دانستم
که حتا پشت دیوار خانه کجا است
من از این بلندا یکه تمام جهان را آسان می نگرم
سخت بیزارم
جستجوی جزیره ای نمانده است
اکنون تمام دریا ها کشف شده اند
چه لذتی دارد. سرگردانی های کرستف کلمب
امید دیدن دنیای جدید
حلاوتي دارد كشتي بادباني
از طوفانی به طوفانی از جزیره ای به جزیره ای
سواحل جدید یافتن پرندگان جدید دیدن.
حتا پیرامون زمین
که در فاصله ی ملیون ها سال نوری
تک درختی نمی بینی
کشف شده است
کاش در روم قدیم به دنیا می آمدم
ودر صف اسپارتاکوس از زخم شمشیری
از پا در می آمدم
کاش در اعماق دره های "درواز"
هنوز از شنیدن قصه های شهر
تعجب می کردم.
از قصه ها ی شگفت ماشین
جز درتو. اسراری نمانده است
در این زمین کف دست
تنها اقیانوسی هستی که جزایر نا مکشوف داری
وسر گردانی تنها در تو می تواند اتفاق بیفتد
زمین ناشناخته!
کره ی بکر زنانگی.
پنجره ات را ببند
هر قدر که می خواهی
به سمت جنگلی که تویی
برای خودم
من پنجره ای دارم
حتا به سمت رقص برهنه ات
اما با احترام
برچشمانم حریر آویخته ام.
گرگ ها از تنم رفتند
آن روز که آوای تو برخاست
آن روز که صدها اسپ وحشی
از تودر من رها شد.
گرگ ها رفته اند
من جغرافیای مصئونی هستم
اگر چه حوصله ی پیراهن
از جوانی تنت سررفته است
اما تو
به سوی دره ای که همیشه
زوزه ی گرسنه ی گرگ بلند است
درگشوده ای
من که ناخن هایم را کشیده ام
همچنان دندان هایم را
گرگ ها ازتنم رفته اند
اما همچنان گریزانی.
ازجغرافیای عاشق
با درووود بسیار
این چهره ی روز گار است
که در من می نگری.
تویی که بسیار خوابیده ای
من بامداد گوارایی بودم.
خانه ات کنار چناری بود
با قیامت پرنده
پس از سال ها...
روبه رویت چناری
که حتا کلاغ
به زمستان شاخه اش نرفته است.
برای تو بود اگر،پنجره باز می کردم
یا لباس های زیبا می خریدم
برای چشمان در شتی که هرگز
به نفع ما
نه چرخیدند.
تور بلند کرده ای
اما کبوتران جوان گذشته اند.
من همیشه گریسته ام
برای تماشایی که اتفاق نیفتاد
اما
اما اگر محشری بخندی
مردگان ابرو بلند می شوند
.
و چشمانم از انجماد سال ها
رقصی دوباره آغاز می کنند.
کافی است به نامم بخوانی
تا کوهساری، با هزار چشمه
دوباره در من نفس بکشد.
کافی است یکبار ،تنها یکبار
عاشق نگاه کنی
تاجوان سال های سبزی
از اعماق پیری
لبخندزنان
دوباره برگردد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز آمدم بازآمدم
دروود به شمایی که خود خود منید.
این بار با یک غزل قدیمی ترم که برای شما نو است سر رسیده ام
بیا و نعربه بزن
بیاو نعره بزن باما حریم دلهره را دریاب
صدای حق تک و تنها نیست هزار حنجره را دریاب
بس است بی همه گان بودن درون دخمه و نجوا چیست
به شاخسار بزن خود را غریو زنجره را دریاب
لب و بشارت هیبت ها تن و هراس پلنگینه
همیشه گرگ صدا کردی کمی دل بره را در یاب
به سوی شرق بنا کردیم نگاه روزن فردا را
کسوف در طرف ما بود شکیب پنجره را دریاب
بگیر تکیه زمر مر ها که برج بر سر صد ها ریخت
بیار شانه به کوهستان شفا عت دره را دریاب
تمام بهار. از شما باد
میزبانم. با مهربانی با چند کوتاه.
***
کو به کو
دنبال یک آهو
َّ***
آهسته تر نگاه کن
ناجو جوان است.
***
ازمن. تمام کوچه ها گذشته اند
کاغذ خط خطی ام.
***
بیدار شده ام
درکویر
از جای پا هایی تاغروب
سبزه روییده است.
***
دخترک
در بیابان
آتش گرفته بود.
ومرد
در کناردریاماند
تا که چشمانش
پوسیدند.
سلام !
با غزل سردی دستان گرم شمارا عاشقانه می فشارم.
باغ قالی
من خسته ام از خنده ی گل های قالی
از دیدن این باغ -چشم انداز خالی-
گل های بی بو مثل ما مخلوق حیران
مبهوت و ساکت مایه ی آزرده حالی
یک تکه باغ با پرنده بی پرنده
تا از سر او بگذری و پا بمالی
یک باغ لیکن می شود باغش بخوانی؟
نی جنب وجوشی نی در آنجا قیل و قالی
من مات باغ مرده او هم مات و هردو
در گیر یک بی مقصدی آشفته حالی
فردا چه می ماند از این دنیا از این ما
تصویر مردی گوشه ای از باغ قالی.
اینبار با یک سپید چشمان شما را می بوسم
به امید آنکه مقبول خاطر افتد.
از بوی گلهای قالی
مست مرگم.
از آب و نان به تصویری اکتفا کردم
از زندگی به شعری
که ترا تمام قد در چشم اندازم می داشت.
در شعرم از شیرین و لیلا تا نیلوفرو شهلا
آب تنی کرده اند،
زندگی تنها تماشا بود
در کنار همین رود.
وگرنه از بوی گلهای قالی
مست مرگ
در خیابان ها
بادسر انجام
دکمه های پیراهنم را می ریخت.
یک سلام عاشقانه به همه عاشقان.
نوروز همه پیروز.
چشم به راه یک گزارش نورزی باشید
آن هم از چه جایی ...بلی فرخار ... تصویری هم هست.
ما سال نو را در فر خار بودیم. با دوستان بسیار گفتنی بود.
جای همه خالی.
تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
بهتر آن نیست که من باشم و دنیای خودم
بهتر آن نیست که در خویش بخوانم آواز
از خود من بشود شادی و غم های خودم
بعد ازاین هر طرف آوازه ی ما رسوایی است
پشت کردم به تو آوازه ی بالای خودم
تا بکی داد زنم ازغم یاری که نبود
میروم کوچه که پیدا کنم آوای خودم
عشق از کیسه ی ما سکه ی ناچل شده است
منم و روی کفم خواهش بی جای خودم
قاتلم خون قشنگی شده بر گردن من
با ورق سوخته ام دلبر زیبای خودم.
و این هم یک سپید
اینک از شانه هایم
صد ها بهمن از یاس
سوی اعماق میلغزند.
کاروان ستار ه همیشه
در محل تلاقی گرد باد ها اطراق کرد.
و در قیا مت شب های ما
با صوری زمینی
غبار شد.
در چشمانم
سیلاب مسدودی
با اجساد درخت و نیلو فر
قرن هاست دور می زند.
و اینک از سرم جوانی
سبز سبز می ریزد
و بر خوشه های عکاسی
برف سپیدی بی محل باریدن گرفته است.
رمه های رها در بی سرنوشتی صحرا
تمام شبانان تا ریخ را به گواهی فرا می خوانند
و شب بر بیا بان . سینه می ساید.
باز از دل بیابان
فریاد زند گی تا آسمان بلند است
از حلقوم بره گانی که در بی سویی صحرا
کور سوی ستا ره ای را می جویند.
سلام به عزیزان خودم باز هم با یک غزل کوچه ای مهمان خودم هستید
امید وارم ...
کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
تنها برای توست که او خاک می شود
فرقی نمی کند که تو بیدی ویا که "سیب"
تنها به دور پیکر تو تاک می شود
با خنده های بانمکت اهلی اش بکن
یک شهر از کثافت او پاک میشود
چون آدم آمده به درت گر برانیش
تقصیر توست گر سگ و بی باک می شود
این سینه ای که جای غم و آرزوی توست
یک روز پیش روی خودت چا ک می شود
به بهاری که تو باشی!
برای بهار آمیزه ای از قدیم و جدید.
چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
در دهانم سبزه روییده است باور کن بهار
سبزو رنگارنگ و نوروزی و باب پیکرت
از دوبیتی های عاشق جامه در بر کن بهار
جلگه را باران زده گلهای اول را بچین
یا به گیسویت بزن یاتاج بر سر کن بهار
باز با بزغاله های شوخ بر دشتی بزن
در دل کوهسار آواز نی ی سر کن بهار
گیرم آیی باز در کوه بلند باد خیز
در حق مابا دهانت کار دلبر کن بهار
عدل عرش ماست این مبعوث دوران بودنت
آیه آیه شعر مارا خوب از بر کن بهار
سلام به همه عزیزان
این بار با چهار رباعی بهاری در خدمتم ...
بر شانه ی کوه چادر سبزه ی تر
روییده لب نگار بر کوه و کمر
امسال به شکل فر و دین آمده است
از دره و از تپه و از کوتل و جر
===
در دامنه ی بهار خوش میرقصی
سر آمده انتظار خوش میرقصی
یار تو رسیده تا سر کوتل سبز
درچشم انداز یار خوش میرقصی
===
بگذار همان قیتک مویت باشم
یا شال به دور و بر رویت باشم
تو دریا باشی من هزاران چشمه
از هرسنگی روان به سویت باشم
===
از کوچه رسد شرنگ چوری هایت
از سینه من رسد صدای پایت
پامیر شدم تا که خواننده شدی
پیچیده به کوه و کمرم آوایت
===
بگذار بهار تا نگاهت برسد
سبزینه پار تا نگاهت برسد
نی با می سرخ رنگ با لب هایم
از بوسه خمار تا نگاهت برسد
سلام به هم دیاران خودم اهالی شریف شعر
باز با یک شعر دیگر اما با اندکی تفاوت با قبلی ها یعنی با درون مایه ی اجتماعی.

خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هاست
که میان تو و رویای تو هم فاصله هاست
سخت این خانه ترک خورده دگر باره عزیز
کوچ از فرد گذشته خبر از عایله هاست
نشوم من اگر آواره که آواره شود
تا که غمخواری ما سهم دل باطله هاست
کاروانی سده ها دور خودش چرخیده
بار خوشبختی ما بر سر این قافله هاست
بس کن افسانه ی این خوشه ی گندم شاعر
مزرعم را که ملخ زد، چه دم از سنبله هاست
شعرما گر گپ و افسانه ی سر گردانی است
نه از آن سلسله ی مو که از این سلسله هاست
باد بادک باز ؛ تحقیر،آواره گی
نقدداستان (مهرداد)
رمان باد بادک باز بدون شک یکی از رمان های برتر معاصر ماست، هر چند این کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده است و جزو داستان های امریکا یی به حساب می آید؛اما ما آنرابه مثابه یک اثر هنری مید ا نیم که به جغرا فیایی فرهنگی ما پیوند دارد".سخن بر سر اثریست که در امریکا، بیش از دوهزار صفحه مرورو نقدو نظر بر آن نوشته اند"
وتا کنون هزاران نسخه ی آن به فروش رسیده است ودر اکثر نقاط جهان آنرا خوانده اند.
پیش از همه یاد آوری این نکته را مهم میدانم که این کتاب نخستین رمان نویسنده است؛بر این مبنا، بسیار ی ها به این گمان افتاده اند که این کتاب شاید، شایسته این همه اوازه وهمه گیری نباشدوشاید عوامل فرا متنی باعث شهرت این کتاب شده باشند تا استعداد خلاق و تجربه ی نویسنده ؛.در این اثر به قول مترجم: شاید یکی از دلایلش این باشد که پس از حادثه یازدهم سپتامبر و حمله ی امریکا به افغانستان که این کشور(پس از سالها ی جنگ وویرانی)در مرکز اخبار جهان قرار گرفت.تا کنون کمتر کسی در قالب رمان از این کشور سخن گفته باشد.کشور امریکا در بسیار ی نقاط جهان در گیر است.و این فکر را برایشان پدید آورده است که در این گوشه های درو افتاده ی جهان چه خبر است و چرا با آنها در گیر می شوندو بعد نا گزیر اند بهای آنرانیز بپردازند.همچنان می گوید که بر خلاف آنانیکه می گویند ،در کشور های فارسی زبان مخاطبان وسیعی نخواهد یافت مرا شیفته ی خود کرده است.
به هر روی نگارنده ی این سطور ، در یافت های بر خواسته از تجربه ی مستقیم خود را با اثر، به مثابه ی یک مخاطب ارایه خواهد کرد. این داستان پیش از همه ارایه نوعی روانشناسی است.روان شناسی کشور هایی که عقب ماندگی تاریخی ،سنت استبدادی ،وتضاد های قومی،روان اجتماعی آنرا مخلوط غیر متجانسی ساخته است.که کمتر برای هم آیی مساعد است؛پیش از همه روانشناسی استبداد قومی است؛روانشناسی فاشیزمی که با الگو بر داری از نهضت ها ی فاشیستی اروپایی و به ویژه رهبر کبیر - برادر بزرگ- هیتلر در افغانستان، پس از جنگ جهانی دوم شکل می گیرد.
هر چند تالان های قومی، به ویژه در مورد هزاره ها سالها پیش تر از جنگ جهانی دوم و در زمان عبد الرحمان خان اتفاق افتاده بود اما در زمان نادر خان و هاشم خان و اخلاف شان رهبران حزب دمو کرانیک خلق ،این انگیزه به سیاست رسمی دولت بدل شد.و این بار درمورد تمام اقوام به اجرا درآمد.شخصیت نما دین آصف نماد خشونت، زور گویی و برتری طلبی های این گروه است.به ویژه آنگاهی ک این پسر از یک مادر جرمن ویک پدر پشتون به دنیا آمده است.به نظر من یکی از بارز ترین عنصر تکنیکی این اثر همین شخصیت نمادین آصف می باشد.ونشان میدهد که نویسنده، در شخصیت پردازی های نمادین دست بالایی دارد.در جانب مقابل این ضد قهرمان رعب انگیز، امیر قرار دارد؛ امیر جوانیست صلح جو واهل پرخاش وجدل نیست.پسر محجوبی که دغدغه ی اصلیش را جلب محبت پدرش تتشکیل میدهد محبتی که تو ام با حسادت است؛او همیشه از ناحیه ی مهر ورزی پدرش با حسن که در ظاهر امر نوکر آنهاست رشک می برد ودر پی آنست که با هر بهانه ی ممکن، پدرش را از چنگ حسن بقاپد.واز آن خود بسازد؛هم چنان عذاب وجدانی که تا آخر وبال گردن امیر است. داستان از این حیث درردیف داستان های روانی تسوایگ وآنتوان چخوف قرارمی گیرد؛واما حسن که مظلوم ترین تیپ این داستان است وبدون شک نمادی از مظلومیت ممتد و تاریخی هزاره هاست با پدرش نوکر خانواده ی اشرافی امیر میباشند که در نهایت صداقت به کار خدمت به آنها مشغول اند.قسمت اول داستان حتا تا نیمه های آن بر محور زند گی کودکانه ی این دو موجود می چرخد.آنها کاغذ پران بازی می کنند به سینمامیروند و به سیرو سیاحت می پردازند.
مهم ترین حادثه ی این قسمت همان جنایت آصف است که به کمک دوستانش حسن را در کوچه ی خلوت مورد تجاوز قرار میدهد.در واقع حرف اصلی این داستان در همین جا بیان میشودیعنی پشتون در طول تاریخ به هزاره تجاوز کرده است.و این تلخ ترین نوع بیان روابط ناعادلانه قومی در افغانستان است.یعنی قوم برتر بر سر اقتدار، هر چه از دستش آمده در حق دیگران دریغ نورزیده است.و این پیام وقتی جدی تر میشود که سالها بعد ،سهراب پسر حسن نیز در زمان طالبان باز هم از طرف همان آصف که این بار در هیئت قاضی به ظاهر متدینی ظاهر شده است،مورد تجاوز قرار می گیرد؛این ترا ژیک ترین و وکمیک ترین بیان ممکن برای ترسیم وضعیت تاریخی سیاسی هزاره هاست.هم چنا ن در این کتاب با صحنه های بر میخوریم که همه از نسبت داشتن و خویشاوندی با هزاره ها عار دارند.وآنرا کسر شان خانواده گی میدانند.حتا این حس، در امیر که این همه به حسن عشق می ورزد نیز وجود دارد.اما نویسنده به جوانب مثبت سنت های قومی پشتون ها نیز پرداخته است از آنجمله است.شخصیت مهربان امیر در تضاد با آصف، همچنان است پدر امیر که مردی است صبور،مهربان و به دور از گرایش های مفرط قومی ،هم چنان از مهمان دوستی غیرت و جوانمردی پشتون هانیز یاد نموده است.
در سال های پس از سر نگونی رژیم شاه، داستان حرکت و پویایی بیشتری می یابد.و این جذابیت تا پایان داستان حفظ می شود .خانواده امیر، پس از کودتای 7 ثور مهاجر پاکستان می شوندو از آنجا به امریکا سفر میکنند در اینجا امیر بادختری به نام ثریا که دختر ژنرال تبعیدی و هوا خواه شاه است ازدواج می کند، نویسنده در این قسمت وضعیت کاری و دشواری های زندگی مهاجرت را به تصویر میکشد.تا اینکه به پشاور بر میگردد و به مهم ترین راز زندگیش که همانا برادری با حسن است پی می برد.و از اینکه حسن برادر ناتنی او و محصول رابطه ی نامشروع پدرش با مادر حسن می باشد.او همچنان از کاکا رحیم از پسر حسن با خبر میشود که در کابل در یتیم خانه ای به سر میبرد.امیر به کابل می آید و سهراب پسر امیر را در اسارت همان آصفی می یابد که زمانی به حسن تجاوز کرده بود، او از اجرای این کار در حق سهراب هم کوتاهی نمی کند.تا اینکه او را از چنگ آصف رها نموده به امریکا می برد.او دراین فرصت به استدیوم کابل نیز سر می زند، قصاص و سنگ سار را از نزدیک می بیند.و به ترسیم کابل درزمان طالبان می پردازد.
سنگسار های را که با سنگ قاضی شهر؛یعنی آصف شروع می شوند.
باد بادک باز از رهگذر تکنیک:
زاویه دید شخص اول انتخاب شده است.که برای روایت این سبک داستان ها که بار ژور نالیستیک دارند، بسیار مناسب است.داستان طرح ساده ای داردهمچنان شخصیت های داستان نیز زود یاب وساده اند.زبان روایت سنگین وجذاب است وما را برای پی گیری قضایا تر غیب می کند در واقع از صنعت تعلیق نیز استفاده خوبی صورت گرفته است.گفتگو ها نیز جالب و عمیق اند، نویسنده اهل جزئیات است و از هیچ کس و صحنه ای به ساده گی نمی گذرد؛ بل با جزئیات تمام و با قدرت تمام به صحنه آرایی میپردازد. طوریکه در خود داستان نیز اینجا و آنجا یاد میشود، نویسنده با فن و فوت داستان نویسی آشنایی تخصصی داردو این مساله زمانی بهتر معلوم میشود که به استفاده از شگردهای رومان نویسی در این داستان دقت کنیم.
هر چند ساختار داستان ساده است و به شیوه ای رمان های کلاسیک نوشته شده است.یعنی توالی حوادث براساس منطق اعداد استوار است.و از شگرد های نوین؛ مثل سیلان آزاد ذهن روایت های چند گانه وسو رئال آنگونه که در کار های محمد حسین محمدی و عتیق رحیمی می بینیم خبری نیست ؛اما بااستفاده از همان شیوه های قدیمی، استعداد نیرومندی را از خویش به نمایش گذاشته است . گره اندازی ها و نحوه ی گره گشایی ها بسیار جذاب و زیبا اتفاق افتاده اند ؛مانند راز برادری امیر و حسن که تمام طول وعرض داستان را در بر گرفته است هم چنان است قضیه سهراب پسر حسن که آدم را به یا د دشوار ی های هفت خان رستم می اندازد. چیز دیگری که در اینجا باید یاد آوری کرد اینست که یاد آوری داستان رستم و سهراب در چندین موقعیت داستان بافتار مستحکم و واحدی به آن بخشیده است؛ از جانب دیگر، رابطه ی باریکی میان این اسطوره و قضیه ی حسن و پدر امیر وجود دارد :
حسن هم مثل سهراب اسطوره ای می میرد بی آنکه پدر واقعی اش را بشناسد ،حسن در واقعیت امر از یک طرف قربانی سنت های اخلاقی اجتماعی عصروکشورش هست واز جانب دیگر قربانی خود خواهی های پدرش پدری که وحشت دارد از اینکه روزی مبادا کسی از پیوند خونی او باحسن هزار ه باخبر شود از جانب دیگر از نامشروع بودن این پیوند که حتا مجازات مذهبی سختی را نیز در قبال داردنیز می هراسد. هم چنان یاد آوری حوادث گذشته یه شکل فلش بک نیز هر چه بیشتر بر انسجام درونی داستان افزوده است چیز دیگری که ناگفته نماند اینست که نویسنده اهل نصیحت و فلسفیدن نیز هست .او از هر فرصتی که پیش بیاید استفاده می برد و پیام اخلاقی و دریافت فلسفی اش را از این حوادث می گوید.داستان به لحاض نحوه ی روایت و نزدیکی شخصیت ها به آدم های واقعی، به رمان های قرن نزده، آنهم از نوع روسی شباهت میسرساند؛اما نحوه ی گره اندازی و پیوند دور از منطق حوادث، داستان را در بسا موارد؛ از این فضا ها دور می سازد.و اما داستان ازبرخی کاستی ها هم ،بی بهره نیست.
در داستان نویسی، اصلی که با تمام فرازو فرود ها در این فن ؛همچنان پا بر جا مانده است، اصل وجود منطق در حوادث داستان است به ویژه در داستان هایی ازین دست.یعنی بروز حوادث باید از لغزیدن به ورطه تصادفات دور از ذهن در امان باشد.پای باد بادک باز ازین رهگذر، گاهی می لنگد.هر چند این اتفاقات دور از ذهن، می توانند مایه جذابیت داستان گردند اما به حوادث داستان از رهگذر منطق صدمه میرسانند.از آن جمله است حضور نا به هنگام شخصیت ها که ناگهان از هر موقعیتی سر بر می آورند؛همچنان منطق فیلمی وآن هم فیلم های کوبای ای که بر اکثر حوادث داستان سایه ی سنگین انداخته اند.
که گاهی بر حسب همین تاثیر سنگین از این فیلم ها، به سر حد غلونیز میرسد .مثل حضور پیر مردیکه در عین سلامت عقل در خیابان های کابل، دوره می گردد و ناگهان استاد دانشگاه می بر آید وآنهم همکار مادر امیر .یا کشته شدن حسن به دست طالبان به اینگونه که گویا طالبان میخواهند که حسن را از خانه ی امیر بیرون کنند تاخودشان درآن خانه زنده گی کنند، این خواست آنها با مخالفت شدید حسن روبرو شده، در نتیجه حسن و خانمش را در پیش خانه در پیش چشم همه و به همین جرم با گلوله می بندند که کا ملا به دور از واقعیت است نویسنده ای این سطور که در تمام دوران زمامداری سیاه طالبانی در کابل به سربرده است ،چنین موردی را نه دیده ونه شنیده است.و این از نا آشنایی نویسنده با ،افغانستان دوران طالبان ناشی میشود؛.البته اینگونه اشتبا هات در کار تمام نویسنده گانی که به قول متر جم از دور دستی برآ تـش داشته اند، اتفاق افتاده است از انجمله یکی هم عزیز نهفته است در روایت آینه.
همچنان است دویل دراماتیک امیر با آصف در زمان طالبان، آنهم در پشت اطاق در بسته که به فیلم های وسترن شباهت دارد تا به واقعیت و به ویژه پایان آن بسیار فیلمی و دور از ذهن است.
همچنان گاهی دیالوگ ها زیاده از حد برای دهان گوینده گان کلانی می کنند.مانند دیالوگ های امیرو آصف و حسن که باسن و سال آنها کمتر تناسب دارند.آن گاه یکه آصف چون هیتلر در کوچه به رجز خوانی می پردازد.
یا دیالوگهای شاعرانه ی آو در زمان طالبان.
به هر روی ما در زیبایی ووالایی این داستان هیچ شک و شبهه نداریم .داستان پرجنبه ایکه هم جامعه شناسی افغانستان است هم روان شناسی انسان و هم تاریخ و....بادبادک باز قصه ی عشق، نفرت، عذاب وجدان،ایثار گری، نامردی و بلاخره ستم تاریخی یک قوم است بر اقوام دیگر.وحتم دارم که با تو جه به کیفیت کار نویسنده در گامهای اولین، در آینده نزدیک شاهد بروز داستان های گران سنگی از این نویسنده خواهیم بود.
به امید بار وری هرچه بیشتر ادبیات کشورما.
دوستان هم راز ! من در همین جا ی زمان.آمدن بهار را می بینم.
دیگر دست زمستان خلاص.روز ها دیگر.اصلن به آن شباهت ندارند.همین طور نیست؟
صبح که ازخواب بلند می شوی آفتابی رویت افتاده است که خیلی گرمای آشنا دارد.حتا روشنای آشنا.پس همین امروز فرور دین خجسته را جشن بگیرید.
یک کوچه باران زده...
یک کوچه ی باران زده...هر بار ...یک عاشق
با عقل وهوش رفته پشت کار ...یک عاشق
امشب چراغی پشت کلکینی نمی لرزد
لیلا وعذراخفته وبیدار یک عاشق
تا کوچه مهتاب آمده با خوشه ی پروین
اما چرا دارد هوای دار یک عاشق
در انتهای کوچه قبرستان وماه وتوت
در انتظار رقص یک گلنار یک عاشق
یک کوچه ی باران زده در زیر نور ماه
با شکوه. باصد گله وآزار یک عاشق.
سلام به همه هم سفران .من در این روز ها زیر باران غزلم نمیدانم شاید علتش تاخیر در کار شعر وشاعریست. که یک باره به انفجاری منتج شده است.به هر روی غزل دیگری را پیش کش همدلان می کنم.
به امید نقد ها ونظر ها.
فتح خواهم کرد ان قلب جوان را روزی
قله ی دورترین.بام جهان را روزی
تن خوش آب وهوای تو همان بابل را
ملک بوستان های ورد زبان را روزی
فتح خواهم کرد بیهوده چه می رنجانی
همه ی قله ودژ هر چه مکان را روزی
گفت.اسکندر دنبال تو می جنگیده
تا بیابد وطنت شهر امان را روزی
خوب تقدیر چنین خواسته ار روز ازل
که به من بسپاری بام جهان را روزی.
از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
این زمانه که ترا از من تنها برده
نه بهار آمده اینجا نه گلی باز شده
از غروبی که ترا قریه ی بالا برده
چه برایت ده بالا چه تموز برهوت
دست تقدیر بخشکد که چه بیجا برده
جای تو باغچه ی ساحل آمو دریاست
دست یک باد ترا کنده به صحرا برده
و نسیمی که ازین باغچه ها می گذرد
خبر از سوختگی های ده ما برده؟
با خنده ای شکفتی و ماه حمل شدی
اینکه بهارو قندو عسل نو نگشته ای
نزد خدا عزیزترین از ازل شدی
هرسو بشارت لب تو نو بهار بود
شد شهر ما چو منزل و پیک اجل شدی
تا صا دقانه آینه گشتم برابرت
در شیشه های صاف شکستن مثل شدی
گر منزل خلا فت عشق تو ساختم
بی اختیار عازم جنگ جمل شدی
آرامش ازکفم ببرد دلدقم کند
آرامش ازکفم ببرد بهرزنده گی
تا غم دهد به دستم وتا لایقم کند
من خسته ام از این همه آسوده زیستن
عذرای دیگری شودو وامقم کند
یاری که ازقبیله آدم شوم برون
حیوان مانده ام به خدا ناطقم کند
در چشم رود فرق من و تخته چوب چیست
پارو به دست سررسدووقایقم کند.
پیشا پیش عید شاعران مبارک باد
به امید عید پر خاطره
شانه هایت
باغهای معلق بابل. .
پشت هزاران سال پیراهن . .
چهراه ات تمام جهان
وقتی لبا نت را می بوسم.
از سواحل قدیم نیل نفسهایت را رسن کن
تا تحت دنیایی که ماییم.
زلیخا!
عزیز تو باشم کافیست
مرا بامصر چه کار.
جیر جیر جیر : گل انجیر گل انجیر گل انجیر.
***
بر دیوار سنگی بلند
.چند سبزه فقط چند سبزه و علف میگویند:
باغ باغ باغ.
بی کعبه گشت مکه ابابیل را بگو
فرعون سالم است برو نیل را بگو
هرجا ستاره گشت درخشنده می برند
بی ماه گشت شهر تو آشیل را بگو
هر دشنه ایکه میخوری از چار سو به خشم
ازدست خویش خورده ای قابیل را بگو
تنها شدی به روی زمین یک نفر شدی
من کشته ام ویا که تو هابیل را بگو
روی هرآنکه هست سیه کرده تا هنوز
رویش سپید باد عزازیل را بگو
روی صلیب بر کف خود میخ میزدی
دیدی اگر تو حرمت انجیل را بگو
بیهوده قیل و قال مکن گوش ها کرند
در سنگ و صخره آمده جبریل را بگو
جاده ای تنهاست اینسو ها هوای گام کن
جاده میخواند سرود گامهایت نازنین
زود تصمیمی بگیرو ترک صبح و شام کن
سر بزن اینجا اگر در میزبانی کم شدم
درتمام شهروده مارا بزن بد نام کن
سفره ای از شعر از شاعر تدارک دیده ام
سفره ای ازبوسه های سرخ فکر جام کن
قصه فرسوده در شان لبان تازه نیست
بگسل این زنجیرها بر خاک ننگو نام کن
یا زبانم لال اگر در سر هوای دوست نیست
جارزن حد اقل رسوای خاص وعام کن
مردی درخت بود درختی که مرد بود
بر معبر تبر چه شکیبا چه فرد بود
هذیان باد را به تماشا نمی نشست
ایستاده بود بر گذر هرچه گرد بود
با ریشه های عاشق یک خاک استوار
بر جاده ماند تاکه نفس های سرد بود
آلوده خوی بی سرو ساما نگی نشد
برج و حصار و سنگر هر همنبرد بود
از گونه لاله میزدو از دیده آفتاب
مردی که آستانه گل های زرد بود
تا که نمیرد از دل این کوچه ساز ها
بی مدعا ترانه زن دوره گرد بود
میزد خروش در دل پس کوچه های ما
گربی رباب واز خم این کوجه طرد بود
از بام سوی شام روان رود بار جوش
شب را به کوی وبرزن ما خواب گرد بود
گر باد تازیانه زنان بر گذر گه است
مرد درخت رفته درختی که مرد بود
بگذر از سازم وبگذار همان به که خموشم
دست بردارو میازار جهانی به خروشم
حرف درگوش نمیگیرد رو سوی دیگر کن
که زحجم سخن است این همه سنگینی گوشم
آمدی بذر سحر از تب دستان تو جنبید
کو سحر؟باز که واماندهءرنج شب دوشم
پیرهن برکف من بود ولی سال دیگرشد
به بهاری که نیامد زچه رو جامه بپوشم
باده خشکید به جامی و لبی هیچ نخندید
به چه فصلی بشکوفم به کدام فال بنوشم
زقفس رسته ام و جرأت پرواز ندارم
به قفس مانده تمنای پریدن زچه کوشم
کاروان غزل و نان و سحر مانده به راهی
رهگذار تک و تنها غم صدبار به دوشم
آفرین همسفر قافله های شب یلدا
امشب ار قافله بردی شب آینده به هوشم
بگذر از سازم وبگذار همان به که بمیرم
نرسدآنکه ز اشک دیگران باده بنوشم
مردی کنار پنجره اش پیر میشود
مردی کنار پنجره ءرو به زنده گی
حس سیاه میکندو قیر میشود
با آن دو چشم مانده به جا سوی باغ ما
بر قاب هیچ پنجره تصویر میشود
مردیکه گشت شهر خودش را که یار! ،مرد!
تندیس گیج ،مبهم و دلگیر میشود
جان کندو از صدای خودش بیشتر نیافت
اینک سکوت وخلوت شبگیر میشود
مردیکه از مساحت زنجیر ها گذشت
بنگر دچار خندهء زنجیر میشود
زنجیر کوچه پنجره ءرو به سوی هیچ
زنجیر عهد ما که چه دلگیر میشود
مردیکه دید غیر خودش هیچکس نبود
باخویش میستیزدو درگیر میشود
کی میجنباند
زنده گی را
شرق،غرب(روز ،شب)
کدام مادر طفلش را
در مسیر بی جرنگانه...
کدام مادر کودکش را
میجنباند خواب آلود
شاید خودش را میجینبا ند ،که چنین خواب است.
لم لم گهواره ،در میان شرق،غرب
نوسان دارد تا منم
زندهگی را حد اقل ،تا پرتگاه تازه ببر
دست مرموز
زگونه لاله ای بزن که لب شود گلاب تر
نگاه- داغ تر بیا که تن شود کباب تر
قلم سکوت میکند در انتظار لحضه ای
که از حلاوت لبت شود ترانه ناب تر
به روی صفحه ای فقط خط نگاه اولین
بیار قصهء دگرکه دل شود کتاب تر
بیار آفتاب تن بدار در مدار، من
که بی مدار گشته ام که میشوم شهاب تر
در این کویر نازنین! زتو درخت مانده ام
به جویبار بازوان جوانه کن شتاب تر
دگر ندارم آرزو همین شوی انیس تر
درین شب سیاه من تو باش ماهتاب تر
کنون رسیده آنزمان که بگذری درنگ را
فراز آخر خطم نمیشود عذاب تر
***
ای یار که رنج وغم تو باطل باد
دایم باشی دراین جهان با دل شاد
از من که نبود بیش آرامش دل
زانروز که چشم تو به جانم افتاد
***
در دیههء عاشقی خزان هیچ مباد
بی نغمهء عشق این جهان هیچ مباد
گر عشق عذاب گرددو از چشمت
آشفته تر از من به جها ن هیچ مبا د
مهرداد
تا ری کی تع طیل.
***
پیامبریت را
مدیون چشمانت باش.
***
کسی نگاه انداخت
یوسف از چاه برآمد.
***
سرودی برگام ،جاده ءکشیده را
سرودی بر جاده ،هجاهای کشیدهء گامت را
اینک تمام جاده ها،مرا می پیمایند
تا دروازه ءتو.
***
بدخشان:
نزدیکترین فا صله تاماه.
چشمان تو دو پنجره سوی زندگی دریافتم به پیرهنت بوی زندگی
تو بیشه گلا بی و از پشت کوه باد افشانده است بوی تو در کوی زندگی
خندید شام رگ رگ تن بامداد شد روی که آفتاب همان روی زندگی
زاندم که دستهای تو بر دستم آب شد جاریست روی مزرع من جوی زندگی
من شیفته زمانه نبودم که تا نشد عشقت مرا بهانه دلجوی زندگی
مجیب مهرداد پامیریان
رنگ امید می پرد از نامهای ما
این جاده باز میرمد از گام های ما
عمری و در نزاکت این بزم مانده ایم
این باده باز میشکند جامهای ما
غوغای کاذبانه اگر جار تر شود
کبک هلال میپرد از شام های ما
از ما شکار تر به بیابان کسی نرفت
آهو به خنده آمده از دامهای ما
این باد مرده سرکش و طوفنده میشود
موج گناه میکند این بام های ما
این سفره ایکه بهر طعامی گشوده ایم
طعم ندیده میبرد از کامهای ما
مهرداد
جنگل هر شب درباد
کوچ آبهایش را
مویه میکند
کوچ خیل خیل پرنده گانش را
جنگل هر شب
لباس مخملینش ،غروو طراوتش را
درخواب میبیند.
میشنوی!
صدای پوسیدن را !
نسیم آنجا بوی چوب کرم خورده دارد.
پاییز اینبار حتا ، تا ژرفترین ریشه سرایت کرد.
پارینه ها جنگل ،دره را از صدای چلچله انباشته بود.
اینک سکوت سرد دره را،
صدای افتادن کاجی میشکند.
جنگل اینک ازباد میهراسد .
جنگل اینک
تن عریانش را
مویه میکند.
مهرداد
بهارو من نفس سبز باغ میخواهم
به حجم سرخ حکایت دماغ میخواهم
درین عبوس شب انتظارو تنهایی
به قدر یافتن تو چراغ میخواهم
به جز حکایت چشمت هرآنچه قصه تهیست
دگر پناه نگاهت فراغ میخواهم
غروب بود که رفتی زشهر ویرانم
زهر سپیده کنونت سراغ میخواهم
به قدر روی تو در این شبم سپیدی بود
چرا به روزن روی تو داغ میخوواهم
غریبه تک وتاریک این شبستانم
به قدر یافتن تو چراغ میخواهم
مهرداد