دهکدهء مهتابی
جز برای دوست داشتن، سر خم مکن
شاعر بستری به صبوری ناگزیر غمناک ترین رود در من جریان دارد به من می رسد دردی که در اعماق کوه می جوشد به من می پیوندند دریاچه های طویل اندوه مرکزغمناک نبض حیات در من است. من با زخم هایم نگهداشته ام ماهیان رنگین این دریا را. رودی، به صبوری ناگزیر زیر گرفته ترین آسمان جهان به بازتاب مأمورم که دیده است به رنگ آبی رقصیدنم را یا خیل ستاره را در غوغا، روی شاخه های شیشه یی ام یا خورشیدی را مواظب اعماق تاریک و سردم. نیلوفری از آرامش تاریکم اگر سرمی کشد برای آن است که به روشنایی متعهدم و به زیبایی و رشته های قدیمی ماه را در چنگ دارم. رود خانه یی هستم به رفتن ناگزیر در جهنم دره ی تنگ و تاری که به آتش فطری زمین منتهی می شود.
سنگ گور دستی است بلند سنگ گور: (من اینجا مرده ام). نیش پیروز سوسماری است که دهانش را با انسانی فروبسته است. حتا باد های ملایم وقتی ادامه یابند سنگ گور می افتد از سر گور و سنگ میشود و گور میماند برجستگی کوچکی از خاک. قطرات یکریز باران بلندی ها را ویران می کنند نسیم می شوید کلماتی را که برزبان گور یخ بسته اند وبادها لحاف سرد و سنگین خاک را از روی استخوان های روبه زوال برمیدارند گور باز میماند چنان زخم شمشیریکه استخوان ها را عریان کرده باشد. گور هم مسافری است خوابیده در آغاز یک راه دراز. زندگی بدوی است که از غاری پا به روشنی می گذارد
| Design By : Night Skin |


