پیش از شعر یک درد دل کوچک که امیدوازم موجب ملال خاطر عزیزان نشود.
جنگها جوانان زیادی را در سر زمین ما سر به نیست کرده اند. و این وضع هنوز هم ادامه دارد.در کابل ما بر حسب اتفاق زنده هستیم. در حمله ی انتحاریی که در پیش وزارت اطلاعات و فرهنگ به تایخ ۹ عقرب رخ داد. بامرگ فقط ۵ دقیقه فاصله داشتم تنها ۵ دقیقه و اتفاقن در تمام روز های هفته ایکه انفجار رخ داد من بلا استثنا در وزارت فرهنگ بودم. همان روزیکه بر حسب اتفاق نرفتم. اما در شهر و در نزدیکی انفجار بودم. این حادثه رخداد.من ۵ دقیقه پیش از وقوع انفجار آنجا بودم. از روی اتفاق درآن روز موبایلم هم چارجش را ازدست داده بود و اکثر دوستانی که می فهمیدند من در این روز ها در وزارت فرهنگ کار دارم سخت پریشان شده بودند. مسوول راجستر وزارت که مرد نازنینی بود. و به تازگی ها دوست هم شده بودیم جانش را از دست داد به اضافه ی ده ها زخمی که عمدتن زنان و کودکانی بودند که مکتب می رفتند و دستفروشانی که از بام تاشام می زنند و میکنند اما پول لقمه نانی را پیدا نمی کنند. ۲۰ روز پیش یکی از خویشاندان ما که جوانی زیبا و مستعد بود جانش را در یک حمله ی انتحاری دیگر از دست داد. من نمی خواستم این هارا بنویسم . اما حوصله ام از این وضع واقعن سر رفته است. راستش را بخواهید آنقدر مرگ دیده ام که دیگر از مرگ هم هراسی ندارم. هر کسی بلاخره یک روزی می میرد. اما خواهرم در ایران است. و هرباریکه خبر حمله ی انتحاری را تلویزیون های ایران با آن آب و تاب ویژه منتشر میسازند. به من زنگ می زند. و یک ساعت تمام گیریه می کند. و می گوید که از آن وطن لعنتی بیا پیش ما. و از این بابت است که ناراحتم. خلاصه در کابل اگر یکی از اعضای خانواده بازار برود. تا برگشتنش تمام خانواده آرامش ندارند.
به قول لونگستون هیوز : این وطن برای ما هرگز .وطن نبود.
به یاد شب های روستای ما. شب های که از گلوله تابامداد روشن بودند.
به هر حال تقدیر ما چنین است. شاید مقدر چنین بوده که ما هیچ گاهی صاحب وطن و صلح نباشیم.
به یاد تمام جوانانی که عشق های شان را برای ابد تنها گذاشته اند. روح شان شاد. به یاد رامش عزیز که ترویستان کثیف شهیدش ساختند. و تا که زنده هستیم این داغ در دل ما تازه است.
مهتاب بارانک
مهتاب بارانک بود وتمام دهکده دل تو
با آوای گرگها و سکوت معنا دار گوسفندان
میان صخره ها می گریست، روباه، و جغدی چیزی می گفت در زندان درختی
مثل کوهی من در مهتاب بارانک.
از سکوت قریه بالا تر رفته بودیم، روی بام کاهدان
باد زبان شاخه های مقابل بود
در باد و باران و ماه، هر برگ کلمه بود و هرشاخه غزل
هیجان در پوستش نمی گنجید و گلابی و تر از گونه هایش میریخت روی نفس های تاریک
دستم سنگین بود از مهربانی،
در میانه ها ی شب
دولب سکوت را شکسته بودند و باران درکار شکستن برگهای زرد بود
می بوسیدم مهتاب بارانک را بار بار
شب شرم مارا نهان کرده بود و با گلهای ریز گم رنگش افتاده بود روی شانه هایی که میلرزیدند.
دستانم درشانه هایش دلهره را یافته بودند
" شگون بد دارد، صدای روباه را می شنوی؟ فردا روز خوبی نیست"
تا بامداد خوابیده بود
روی نارنجک* ها، در آغوشم.
* بم دستی