تبليغاتX
دهکدهء مهتابی
جز برای دوست داشتن، سر خم مکن
 

عزیزان من چه حال دارید؟

باز دلم تاب نیاورد و پیش از تهیه ی گزارش شعر دیگری  گذاشتم که تقدیمش می کنم به دوست شاعرم  ... که بسیار مهربان است.

پری گمشده

تمام مویرگ ها از تنم ریخته اند

خودم راخوب تکانده ام

برای شمله های دور چادرت

وروی سنگ پهن کرده ام

قالیچه ای از رگهای کبودم.

می ارزد که آدم خودش را در آب بیندازد

و لبه ی تیز موجها بر پوستش هزار خط بکشند

می ارزد که دلش را در میدان  بزکشی رها کند

برای تملک دختری که باخنده هایش اسپ ها سر برمیدارند

بگذار عقب مانده ام بخوانند

من ترا قلمرو بلا منازع خود می خواهم با چشمه ساران اشکهایش.

 برای تماشای نیلوفران دستانت نشسته ام که با هیاهو می شکوفند

دوروبر  رمه . در مه صبحگاهی

 و شرمی که روستاهای قشنگ را محافظت می کند

شرمی که تمام غزلهایم را به غروب معطوف میدارد.

 سرگردانم در ایلاقها

میان مادیان های پرغرور

که تب تو دارند و بوی تو.

دریا به لحن تو جاری است

و سبزه ها شب. نم را از مژگان تو آورده اند 

شاید به هیات باد برگشته ای که مثاماتم این گونه شکفته اند

ودرپوستم لاله زاری بیکرانه از گذار تو در تب و تاب است.

از گردنه ها صدای چوری می آید

گرد باد های کوچکی در گشت و گذارند.

 لبم را برنمیدارم

از گرمای نقش پایی که به رنگ حنا. روی سنگهای  ساحل افتاده است

تمام مادیان هارا نوازش خواهم کرد

گاری ها را. بالجام ها شلاق ها خواهم سوخت

وتازنده ام گوش خواهم سپرد

به شیهه ی مادیانی که از دره های نامعلومی بلند است

به آواز نزدیک رود

وبه صدای چوری هایی که در دامنه ها

از گردبادهای کوچک به گوش می رسند.

 

 

دوستان عزیز با این شعر شما را خبر می دهم که ماعید را در چند ولایت(تخار،کندز،بغلان) گذراندیم. و از تمام کارها و دیدو باز دیدها گزارشی تصویری دارم که در دست تهیه است. ما چند نهاد فرهنگی را در آن سامان پایه گذاری کردیم . به زودی این گزارش را می بینید و می خوانید. جای تان خالی بسیار کیف ها کردیم. دست مان در دست طبیعت بود.

 

بر فراز بلند ترین کوه رفتم

بادی نوزید که ابر هارا

از پیشانیم برباید.

جغرافیای من چیزی کم دارد

جهان ما چیزی کم دارد

دستی قرن هاست چیزی می جوید

دستی که از دروازه ی علم ناامید برگشته است

درخلوتم  از باغ اساطیر

 باد های ساده گی را به سمت پرده های دلم می خوانم 

در اتاقم

 پنجره ای به سوی گذشته ها باز مانده است

بگذار به بهانه ی فال کسی

غزلی از حافظ بشنوم

بگذار در کوره راه غزلی

از جهانی که تاریک است دور شوم

بگذارگردباد شعری کور کند، چشمی را که جهان را می نگرد

از سراسر تنهایی ام برگشته ام

با دو پای آبله

شعر!

بگذار دستت بر گریبانم باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:6  توسط مجیب مهرداد  |