تبليغاتX
دهکدهء مهتابی
جز برای دوست داشتن، سر خم مکن

 دروود تازه

سلام نو

شما را می بوسم با تازه ی دیگر.

 

دستان غرقه در تاریکی

وآرزوی لمس بامداد در شگوفه های سیب

ناخدایی

 متواتر کشف می کند

سواحل تاریک را

ولی روز... درکدام سمت این دریاست.

در تنگه ی دندان های ظلماتیم

آفتابی خواهد وزید

برپوست تاریک این دریا؟

آنروز لنگر می اندازم

در سواحل ابدی جانت

وپناهنده می شوم

در کشور جاودان صلح که پیراهن توست.

دستانی غرقه در تاریکی باسلاحی سنگین وراسخ

وآرزوی لمس بامداد

در شگوفه های سیب.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برای تمام زیبایانی که در پشت دیوار ها

تمام می شوند.

 

دوستاره تا صبح

در چشمانت سو سو می زنند

می روی لب آیینه

 و زیبایی را در آب تماشا می کنی

می روی لب شب

دستانت را تلخ می شویی در شط

وماه در تقلای بیهوده

حل می شود در سیاهی.

می روی لب کلکین وسرنوشتت را نگاه می کنی

شهر را پنهان کرده است.

خود را پرتاب می کنی در شط تاریک

در خیابان کوسه ای نمی گردد

سگ ها متمدن تر اند.

می گردی در سرک ها

موهایت فارغ از روسری بر انگشتان باد

و گریبانت فریاد بلندی در جاده ها.

درختان مات. زیبایی را می بینند

ودیوار ها حلاوت اندامی را در سایه ات می مکند

می گردی در تمام جاده هایی که ازدحام شان را گم کرده اند

شهر در زیر گامهایت در سیلان است

و می رسی دوباره و در پنجره ات گم میشوی

می روی لب آیینه

در آب تف می کنی برزیبایی

و دوستاره درچشمت

تا بامداد سو سو می زنند.

 

 

 

 

 

 

سار هایی را که بر شاخه کشتی

 

در رگ های من افتادند

 

شاید روزی،

 

 در تنگه های سرم گیر کنند

وامپراطوری

.نصف قلمروش را ازدست دهد

 

سار ها را  بر شاخه کشتی

 

و بر چشمانم سنگ افتاد.

 

به سمت گنجشک که نشانه می گرفتی

 

خواهر کوچکم بود که  از شاخه سقوط می کرد

 

و آسمان محله پروازی را از دست می داد

 

زیر درخت توت که می رفتی

 

قتل عام آغاز می شد

 

بر دهان بازت توت سرخ می افتاد

 

و بر شیار های پیشانیت گنجشک

 

زیر درخت توت بی پروا،

 

چشمانت از خون دل ما لبریز،

 

در نیستی سار ها سقوط می کردند

 

خواهرم می گریست

 

و درخت آهسته آهسته ساکت می شد

 

در فصل توت.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:28  توسط مجیب مهرداد  | 

درود به عزیزان

این بار افسار خیال را گسیخته ام

برای مدتی همین گونه ره می سپارم

ببنینم چه می شود.این سه قطعه . نثار همه تنهایی ها و دیوانه گی ها

۱)

پیرهن . ته می نشیند در تنت

دستم ته می نشیند در تنت

گونه هایت مطلاتم می شوند

نسیم که می وزد

لبانم ماهیان خوشبخت زمین اند.

۲)

شهری گم شده است

از پرده غوغا می آید

عنکبوت دیریست

در زاویه های اتاق اندوه می تند.

ماه تاپنجره آمده.مردی در اتاق گم شده است.

مرد سالهای سال کفن خورد و شعر گفت

پیش از آنکه ناپدید شود

مرد جمجمه ی معشوقش را

کنار قاب عکسش نهاده بود.

 

در این ظلمت. ماه آمده تا تار های عنکبوت را رویت بخشد

در این ظلمت ماه آمده تا رد پای خاطره هارا روشن کند.

در این ظلمت ماه  آمده...

قاب برجای ...جمجمه گم شده است.

 

 ۳)

 در چشمت گوزنی بیتاب است

و ماری در عمق پستانهایت آواز می خواند

مژگانت هرگز . از غوغای پرنده خالی نبود.

پروانه ها را بتاران از بلندی های پیراهنت

از لبانت زنبورها را

شاخه های مسلول باغ ما

شگوفه نمی دهند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:19  توسط مجیب مهرداد  | 
شب بسیار عجیبی بود.

پاییز به ما زنگ زد که امشب خود را به انجمن قلم برسانید  که پویامک در راه است و چند لحظه بعد می رسه. دوستان هم . همه نو رسیده اند و خلاصه زود کنید  .

من و نگاه هم بلا فاصله تاکسی گرفتیم و رفتیم انجمن قلم . به راستی که همه آمده بودند

گلنور بهمن. ژکفر . همایو ن هنر. داریوش . امینی. کاوه جبران . نجیب پیمان و محب از تلویزیون آینه

همه و همه. اسباب طرب فراهم بود و دوستان همه اهل. خلاصه قصه ها شروع شده بودند. گاهی صحبت

 از حلقه ی زلف یار بود و گاهی از دست آورد های بچه های کوچه و گاهی هم گپ برسر جدل "جدی و جوان" در بلخ می آمد. شب آهسته آهسته پخته میشد و قصه ها داغ تر .

استاد گلنور بهمن که دوروز از آشنایی من و او می شد از همه دعوت کرد که شعر بخوانیم .

از کاوه شروع شد و در پویامک که چندین شعر پیهم و زیبا خواند( البته به پیشنهاد ما) خاتمه یافت استاد بهمن با شیفتگی کار های بچا را می ستود و در مورد شعر و شاعری داد سخن میداد.

باز حرف از حوزه های ادبی و نقطه قوت ها و نقطه ضعف ها به میان آمد . جوانان با حساسیت آمیخته به تعصب و تفاخر منطقه ای در این بحث شرکت می کردند و هر کس میخواست استدلال محکم تری اقامه کند تا حوزه ی مربوطه اش را موجه تر و قوی تر جلوه دهد. گپ ها به همین گونه پیش می رفت و همه از این بحث لذت می بردند.

یک بجه ی شب بود که ما از دیگران اجازه خواستیم و تصمیم همین بود که( من و نگاه) کاشا نه ی نویسند گان برویم

اما استاد بهمن گفت که من با موترم شما را میرسانم. ما هم ناچار قبول کردیم و بعضی دوستان دیگر هم مثل کاوه .نجیب پیمان . محب.نگاه . ومن خدا حافظی کردیم و قلم را به قصد خانه های خود ترک کردیم. موتر حرکت کرده بود که استاد بهمن گفت بچا کجا ؟ یکی گفت که هر جایی که بری.

استاد بهمن گفت : با جبل سرا ج چطورین. ما همه با فریاد حرف اورا تایید کردیم و موتر با صدای بلند یکه از تیپ موتر پخش می شد به سمت جبل سراج حرکت کرد...استاد بهمن آدم خوش ذوق و جوان طبیعتی است و افسوس می خورد که چرا این همه دیر با این حلقه ی به قول خودش اهل دل آشنا شده است.

کست های رنگ رنگ را می توانی در موتر او پیداکنی ما عجالتن منیژه را ترجیح دادیم"مگر ای بهتر ازجان امشب ازما بهتری دیدی" که رخ تابیدی و... موتر با سرعت سر سام آوری به سوی جاده ی شمالی راه افتاده بود...

کجا ها رفتیم ؟ و چه شد؟

بار دیگر می گویم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:16  توسط مجیب مهرداد  |