دهکدهء مهتابی
جز برای دوست داشتن، سر خم مکن
در چشمانت این دیوانه کدام دریاست که مردم حتا از حاشیه هایم کوچیدند زیر آب خواهم شد زیرآب خواهم شد با تمام بنا های عظیم با سطوح مرتفعم در چشمانت این دیوانه کدام دریاست. نخستین مجموعه ی شعرم را با خلوص تمام پیش کش دوستانم میکنم این مجموعه که شامل سروده های که در وبلاگ خوانده اید و همچنان اشعار یکه برای دوستان وبلاگ نویسم تازه گی دارند می باشد و برای این در وبلاک گذاشته نشده اند که تحفه ای برای دوستا ن داشته باشم قابل یاد آوری است که این کتاب به همکاری دوست بزرگوارم دکتر عاطف که در عین صمیمیت برادرانه. جایگاه استاد و پدرم را نیز دارد امکان چاپ یافته است ،جا دارد تا از استاد ژکفر حسینی سپاس گزاری کنم که حق مسلم استادی بر تمامی نسل جوان را دارند و امروز کتاب های که به چاپ میرسند بدون اخلاص و عشق او هرگز امکان چاپ نمی یابند. نمی دانم در وجود این مرد چه نیروی وجود دارد که بدون احساس خستگی و هرگونه چشم داشت مادی شبانه روزی برای چاپ کتاب های ما جوانان تلاش می ورزد من درهمین جا به نماینده گی از نسل جوان شاعر افغانستان از صمیم قلب از ایشان سپاس گزاری نموده و پویایی ادبیات جوان افغانستان را در بسا موارد مدیون همکاری ها و الطاف بی پایان او میدانم. در گرماگرم نوروز چیزی نوشته بودم که اینک. یک ونیم ماه پس از آن حادثه ی خجسته آن را برای دوستان هدیه می کنم. حیف نیست ؟ بهار پشت کوه نا دیده بماند؟ مثل کاروان ملکه ای که نیمه های شب از دهکده تان بگذرد وباطلوع آفتاب جای سم اسبان را. وشیار ارابه هارا باحسرت تماشا کنید. نگذارید از پشت کوه بی خبر بگذرد طنین سبزه افشا می کند طنین سبزه درکوه بلند است بروید . بهار. برسرهر سنگی آواز میخواند تمام دره را انباشته است از پرواز از آواز. در بلندی ها بگذارید باد دکمه هایتان را بریزاند یاخود پیرهن را.بادست یک دیوانه ازتن بکنید. مباداکه پنجره ها بسته باشند .دروازه ها بسته باشند مبادا که شما در اتاقی نشسته باشید. بالای کوه چشمه ها به زبان آمده اند ذلال می تپند تااز راه که می رسید آتش گونه هایتان راخواموش کند. از دل کوه دریاچه ها غوغا دارند. ناشنیده بماند حیف نیست؟ سه ماه خسته را ازده بالا ببرید ویکدم در باد بریزید گرگ ومیش های زمستان را.از دامنه های آخر روحتان باد می تاراند. دست در دست خلوت. تا اعماق بهار دره هارا از خویش بگذرانید بگذارید سنگ-چرخ ها درشیب هاتان .طینین انداز بدوند تا بوی خاک تازه بخیزد. بوی ساقه ی له شده ی گیاهی نورس از شعر تان. بره گان روح تان را .تا جزایر کوهستان برسانید درمه. سبزی. ناچریده بماند حیف نیست؟ من عینک هایم را دور انداخته ام پیرهنم را دریده ام .لخت وبرهنه برسر بلند ترین کوه ایستاده ام پذیرای خلوتی عظیم و از مثاماتم بیشمار پنجره گشوده ام اینک باد. در تمامت جانم آواز می خواند.
| Design By : Night Skin |



