پنجره ات را ببند
هر قدر که می خواهی
به سمت جنگلی که تویی
برای خودم
من پنجره ای دارم
حتا به سمت رقص برهنه ات
اما با احترام
برچشمانم حریر آویخته ام.
گرگ ها از تنم رفتند
آن روز که آوای تو برخاست
آن روز که صدها اسپ وحشی
از تودر من رها شد.
گرگ ها رفته اند
من جغرافیای مصئونی هستم
اگر چه حوصله ی پیراهن
از جوانی تنت سررفته است
اما تو
به سوی دره ای که همیشه
زوزه ی گرسنه ی گرگ بلند است
درگشوده ای
من که ناخن هایم را کشیده ام
همچنان دندان هایم را
گرگ ها ازتنم رفته اند
اما همچنان گریزانی.
ازجغرافیای عاشق
با درووود بسیار
این چهره ی روز گار است
که در من می نگری.
تویی که بسیار خوابیده ای
من بامداد گوارایی بودم.
خانه ات کنار چناری بود
با قیامت پرنده
پس از سال ها...
روبه رویت چناری
که حتا کلاغ
به زمستان شاخه اش نرفته است.
برای تو بود اگر،پنجره باز می کردم
یا لباس های زیبا می خریدم
برای چشمان در شتی که هرگز
به نفع ما
نه چرخیدند.
تور بلند کرده ای
اما کبوتران جوان گذشته اند.
من همیشه گریسته ام
برای تماشایی که اتفاق نیفتاد
اما
اما اگر محشری بخندی
مردگان ابرو بلند می شوند
.
و چشمانم از انجماد سال ها
رقصی دوباره آغاز می کنند.
کافی است به نامم بخوانی
تا کوهساری، با هزار چشمه
دوباره در من نفس بکشد.
کافی است یکبار ،تنها یکبار
عاشق نگاه کنی
تاجوان سال های سبزی
از اعماق پیری
لبخندزنان
دوباره برگردد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز آمدم بازآمدم
دروود به شمایی که خود خود منید.
این بار با یک غزل قدیمی ترم که برای شما نو است سر رسیده ام
بیا و نعربه بزن
بیاو نعره بزن باما حریم دلهره را دریاب
صدای حق تک و تنها نیست هزار حنجره را دریاب
بس است بی همه گان بودن درون دخمه و نجوا چیست
به شاخسار بزن خود را غریو زنجره را دریاب
لب و بشارت هیبت ها تن و هراس پلنگینه
همیشه گرگ صدا کردی کمی دل بره را در یاب
به سوی شرق بنا کردیم نگاه روزن فردا را
کسوف در طرف ما بود شکیب پنجره را دریاب
بگیر تکیه زمر مر ها که برج بر سر صد ها ریخت
بیار شانه به کوهستان شفا عت دره را دریاب