دوستان هم راز ! من در همین جا ی زمان.آمدن بهار را می بینم.
دیگر دست زمستان خلاص.روز ها دیگر.اصلن به آن شباهت ندارند.همین طور نیست؟
صبح که ازخواب بلند می شوی آفتابی رویت افتاده است که خیلی گرمای آشنا دارد.حتا روشنای آشنا.پس همین امروز فرور دین خجسته را جشن بگیرید.
یک کوچه باران زده...
یک کوچه ی باران زده...هر بار ...یک عاشق
با عقل وهوش رفته پشت کار ...یک عاشق
امشب چراغی پشت کلکینی نمی لرزد
لیلا وعذراخفته وبیدار یک عاشق
تا کوچه مهتاب آمده با خوشه ی پروین
اما چرا دارد هوای دار یک عاشق
در انتهای کوچه قبرستان وماه وتوت
در انتظار رقص یک گلنار یک عاشق
یک کوچه ی باران زده در زیر نور ماه
با شکوه. باصد گله وآزار یک عاشق.
سلام به همه هم سفران .من در این روز ها زیر باران غزلم نمیدانم شاید علتش تاخیر در کار شعر وشاعریست. که یک باره به انفجاری منتج شده است.به هر روی غزل دیگری را پیش کش همدلان می کنم.
به امید نقد ها ونظر ها.
فتح خواهم کرد ان قلب جوان را روزی
قله ی دورترین.بام جهان را روزی
تن خوش آب وهوای تو همان بابل را
ملک بوستان های ورد زبان را روزی
فتح خواهم کرد بیهوده چه می رنجانی
همه ی قله ودژ هر چه مکان را روزی
گفت.اسکندر دنبال تو می جنگیده
تا بیابد وطنت شهر امان را روزی
خوب تقدیر چنین خواسته ار روز ازل
که به من بسپاری بام جهان را روزی.
از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
این زمانه که ترا از من تنها برده
نه بهار آمده اینجا نه گلی باز شده
از غروبی که ترا قریه ی بالا برده
چه برایت ده بالا چه تموز برهوت
دست تقدیر بخشکد که چه بیجا برده
جای تو باغچه ی ساحل آمو دریاست
دست یک باد ترا کنده به صحرا برده
و نسیمی که ازین باغچه ها می گذرد
خبر از سوختگی های ده ما برده؟