دهکدهء مهتابی
جز برای دوست داشتن، سر خم مکن
بگذر از سازم وبگذار همان به که خموشم دست بردارو میازار جهانی به خروشم حرف درگوش نمیگیرد رو سوی دیگر کن که زحجم سخن است این همه سنگینی گوشم آمدی بذر سحر از تب دستان تو جنبید کو سحر؟باز که واماندهءرنج شب دوشم پیرهن برکف من بود ولی سال دیگرشد به بهاری که نیامد زچه رو جامه بپوشم باده خشکید به جامی و لبی هیچ نخندید به چه فصلی بشکوفم به کدام فال بنوشم زقفس رسته ام و جرأت پرواز ندارم به قفس مانده تمنای پریدن زچه کوشم کاروان غزل و نان و سحر مانده به راهی رهگذار تک و تنها غم صدبار به دوشم آفرین همسفر قافله های شب یلدا امشب ار قافله بردی شب آینده به هوشم بگذر از سازم وبگذار همان به که بمیرم نرسدآنکه ز اشک دیگران باده بنوشم
| Design By : Night Skin |



