<-PostTitle->
<-PostContent->
+نوشته شده در <-PostDate->ساعت<-PostTime->توسط <-PostAuthor-> |
مردی کنار پنجره اش پیر میشود
مردی کنار پنجره ءرو به زنده گی
حس سیاه میکندو قیر میشود
با آن دو چشم مانده به جا سوی باغ ما
بر قاب هیچ پنجره تصویر میشود
مردیکه گشت شهر خودش را که یار! ،مرد!
تندیس گیج ،مبهم و دلگیر میشود
جان کندو از صدای خودش بیشتر نیافت
اینک سکوت وخلوت شبگیر میشود
مردیکه از مساحت زنجیر ها گذشت
بنگر دچار خندهء زنجیر میشود
زنجیر کوچه پنجره ءرو به سوی هیچ
زنجیر عهد ما که چه دلگیر میشود
مردیکه دید غیر خودش هیچکس نبود
باخویش میستیزدو درگیر میشود
کی میجنباند
زنده گی را
شرق،غرب(روز ،شب)
کدام مادر طفلش را
در مسیر بی جرنگانه...
کدام مادر کودکش را
میجنباند خواب آلود
شاید خودش را میجینبا ند ،که چنین خواب است.
لم لم گهواره ،در میان شرق،غرب
نوسان دارد تا منم
زندهگی را حد اقل ،تا پرتگاه تازه ببر
دست مرموز