تبليغاتX
دهکدهء مهتابی

دهکدهء مهتابی

جز برای دوست داشتن، سر خم مکن


http://hermespoetry.blogfa.com/

ترجمه های من و خسرو مانی را می توانید در این آدرس بخوانید. هرمس وبلاگی است برای ترجمه شعر. با مهر فراوان مهرداد

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:37 توسط مجیب مهرداد| |

وطن


فریاد می زنی

دست هایت را در هوا تکان می  دهی

دست هایت را در هوای پاک فرو می کنی و چیزی را می جویی

جستجو بیهوده است

وطن

همین خاکی است که روی آن ایستاده ای

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 15:31 توسط مجیب مهرداد| |


اجاق های ویران و خاکستر


پیر مردان به پیشانی صافت می نگرند

و به روزهای اندکِ در پیش رو

 و نو جوانان ناخن هایشان را می جوند بر سر راه

 به حافظه جمعی راه می یابی

 چون دوره ای طلایی

که وادی های آفت زده را اشغال می کند

 

من اما ترا

 از میان سنگریزه های یک ساحل برگزیده ام

از میان جواهری که در این جهان

 خورشید بر آنها می تابد

 

در میان مادیان های سطوح مرتفع

آفتاب پوست ترا برگزیده است

وستاره های شب در موهای گردن تو گیر کرده اند

وقتی از آسمان می افتاده اند

در میان مادیان های دشت

یال های خروشان تو به بیابان می کشد سوارکاران نظر باز را

 

دست زدن به پستان هایت در چادر سردار

این بود چیزیکه در سر من بود

و شب های بی شماری ستاره های لرزان مرا دیده بودند

نزدیک چادر ها

و مرگ پاسبان زن

 در قبیله بود

 

روز ها می رفتند یکی پی دیگر

از گستره فصل گرما

و آن روزی نزدیک میشد که روی تپه نزدیک

 برف می نشست بر جای خالی چادرها

آه فصل سرما

برای چی فرا می رسی؟ و با منظر های پربرف مرا از چهار جهت می آزاری؟

 فصل سرما روی شاخه ها و شانه های من سنگینی می کند

و آسمان در افق دور به زمین می پیوندد با تاریک ترین لکه ها

و چادرها برداشته می شوند یکایک از چشم اندازها

 

نشسته ای در میان قبیله ای

روی زانوی مردی که بروت های چنگ چنگش اسباب بازی تو اند

 و دست های کوچکت را تحریک می کنند

 دست هایی که برای روزهای بد پولاد اند و پتک

بازی می کنند با موهایت و حس می کنند مایملک شان را

قبیله را در مشت هایش می فشرد و با مشت های گره کرده گرداگرد چادرها است

و انگشت سبابه اش همواره به سمت یک هدف دور است

و انگشت سبابه او مسیر کاروان ها را نشان می دهد

خط می کشد روی زمین و شترها و گوسفندان

از درون همین شیار ها می گذرند

مردی که در سینه سختش چون گل کوهی بالیدی

و از باد ها نلرزیدی

مردی که با تو

 در میان چنگ عقاب و دندان گرگ و هجوم امراض زیست

 

حالا با سینه های برجسته ایستاده ای در میان رمه

با تنی چون سنگ دور از گزند

و به گوسفندانی چشم دوخته یی که بر ماده ها سوار می شوند

پیرمردان به تو نگاه می کنند و به روزهای اندک در پیش رو

 و می لرزند

 

من نخستین بار با چشمان تو

در کنار رودخانه ای برخوردم

من در کنار همان رودخانه

آواز فلزات و مهره هایت را شنیدم

و تو به من نگاه کردی

آن گونه که به آدم های همه قریه های سر راه

اما من چون انسان اولیه

به نخستین چیز سر راهم می نگریستم

 در کنار رودخانه ای که مردان زیادی را خفه کرده بود

رودخانه ای که قریه های زیادی را هل داده بودند سیلاب ها

با گهواره های کودک نوزاد و پارچه های آلوده به خون باکره گی

و پیر مردان سالخورده

 و چشمه ها به آن می پیوستند هنوز با خاطرات آسمان و اعماق کوه

از چشمان سیاه تو در لب این رودخانه ترسیدم

 

  در یکی از روز های بهار

با سگ هایی که پارس می کردند برای رمه و شترهای گران بار

رسیدی به قریه من

 

به دور اجاق های ویران

و خاکستر

برف نشسته است جای چادر ها

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 21:11 توسط مجیب مهرداد| |

Design By : Night Melody